
نشانی جایگاه برگزاری همایش: ضلع شمالی دانشگاه تهران، تالار ابن سینا
تاریخ و زمان برگزاری: 21 اسفند 1386، ساعت 16:30
برگزار کننده: انجمن افراز
وبلاگ شخصی تیرداد بنکدار

نشانی جایگاه برگزاری همایش: ضلع شمالی دانشگاه تهران، تالار ابن سینا
تاریخ و زمان برگزاری: 21 اسفند 1386، ساعت 16:30
برگزار کننده: انجمن افراز
"جان گالتونگ" نظریه پرداز ساختارگرا، در نظریه امپریالیسم خویش، نظام بین الملل را متاثر از نظریه"نظام جهانی امانوئل والرشتاین"متشکل از دو گروه عمده "کانون" و "پیرامون" می داند ومعتقد است که در هر دو قسمت کانون و پیرامون، بخشهای کانونی و پیرامونی هم وجود دارد. به این ترتیب کانون خود شکل گرفته از "کانون کانون" و "پیرامون کانون" و پیرامون نیزمتشکل از" کانون پیرامون" و "پیرامون پیرامون" است. به نظر "گالتونگ" همواره میان هردو کانون، "همگونگی" به معنای اشتراک در منافع وجود دارد. در حالی که میان دو پیرامون چنین رابطه ای وجود ندارد. مدل "گالتونگ" به عنوان یکی از بهترین الگوها جهت ترسیم جایگاه کشورها درعرصه روابط بین المللی شان می باشد. (1) در این پژوهش، با استفاده ازاین مدل ، چگونگی روابط ایران و افغانستان از سال 1953 م/ 1332خ تاکنون بررسی میشود. از این روی مبدا بررسی را بر این سال نهاده ایم که –همانطور که اشاره رفت- در این سال در پی واقعه 28 مرداد 1332، ایران با فاصله گرفتن محسوس از رویکرد سنتی بی طرفی و ورود به عرصه بلوک بندیهای جنگ سرد، اولین گامها را در جهت گذار به موقعیت "کانونی پیرامون" را بر می داشت. این مقطع زمانی که به مثابه نقطه آغاز پژوهش در نظر گرفته شده، تا سال 1971 م/1350 خ که ایران موفق به تثبیت کامل موقعیت مورد اشاره گردید، ادامه دارد و از این سال با ارتقای قطعی جایگاه ایران در نظام بین الملل، به مدت کمتر از هشت سال یعنی تا سال 1979 م/1358خ که همزمان با وقوع انقلاب در ایران است، به بررسی این روابط در مرحله "تثبیت موقعیت کانونی پیرامون" ایران خواهیم پرداخت و در مرحله پایانی، چگونگی این روابط را از پیروزی انقلاب ایران تا زمان حاضر بررسی نموده و چگونگی جایگیری این رابطه در مدل "گالتونگ" را در این سالها واکاوی می نماییم.

گریه کن دخت وطن. گریه کن... بگذار که من هم گریه کنم. بگذار که دست کم خودم را راضی کنم که با تو گریه کرده ام. بگذار که خودم را اینچنین تسکین دهم. بگذار که من هم در این احساس وحشت با تو همراه باشم. بگذار که من هم در این ستمدیدگی با تو همراه باشم. بگذار که خون گریه کنم. بگذار که من هم با تو بشکنم. بگذار که من هم با تو فرو بریزم. بگذار که من هم از هجوم ددان به لرزه بیفتم. بگذار که من هم در زیر تیغ نفرت قرار بگیرم. بگذار که من هم فرصت نفرت داشتن را نیابم. بگذار که من هم ...
اما تو هم چون من فراموش نکن. تو هم چون من هرگز نبخش. تو هم چون من تفاوتی بین اینها نبین. تو هم چون من فریب غمزه های ملتمسانه ای را که در پی این نهیب ها خواهد آمد، نخور. تو هم چون من منتظر باش. تو هم چون من امیدوار باش...
پینوشت:
به پیشنهاد یار گرامی و دوست هم اندیشم فرامرز عزیز شعری از شاعر فقید مهدی اخوان ثالث (م. امید) درج میکنم که بسیار با روزگار امروز ما که این عکس بالا یکی از دلخراشترین مظاهرش است، همسانی دارد. از همین روی ضمن سپاسگزاری از فرامرز گرامی، شعری را که وی برگزیده است، در پایین درج میکنم.
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
مهدي اخوان ثالث (م. اميد)
به راستی وقاحت را به کجا رسانده اند؟ گویی آنها که سالها دم از "دموکراسی برای ایران" می زدند، از فرط ذوق زدگی از برنامه های عقیم مانده نئوکانها، رودربایستی را به کناری نهاده و آشکارا آنچه در سر دارند را نشان می دهند. جماعتی که بارها "به دروغ" مدعی میشدند که ما تجزیه طلب نیستیم، حال با بی شرمی به وجود پرچم ایران اعتراض میکنند! آنهایی که هروقت نیاز به کسب مشروعیت از سوی گروههای مترقی ایرانی داشتند مدام بر این گفته "ملا مصطفی بارزانی" -که در زمانی که به حمایت دولت وقت ایران به شدت نیاز داشت گفته بود- استناد میکردند که "هرجا کرد است آنجا ایران است" حال حتی پرچم ایران را تحمل نمیکنند. به راستی چگونه است که اینها به یکبار چنین گستاخ شده اند؟ روشن است:
۱. هنگامی که مواجهه جویهایی بی مورد سیاست خارجی جمهوری اسلامی، ما را درگیر تنازعاتی در سطح منطقه کرده که هیچ ارتباطی به "منافع ملی ایران" ندارد، به ویژه در این روزگار که همه کشورهای منطقه خواهان صلحند،چنین گروههایی هم مورد حمایت آمریکا و متحدانش قرار میگرند.
۲. وقتی از آن سو اپوزسیون با فرومایگی هرچه تماتر (عده ای برای به دست آوردن حمایت آمریکاییها و عده ای از سر نا آگاهی و ساده دلی) به ناگهان کشف میکند که در تمای این سالها اساسی ترین مشکل ایران، ستم قومی!!! بوده است، وقتی نوه رضا شاه با این جماعت ملاقات میکند، وقتی جبهه ملی شاخه آمریکا تحت نام "جمهوری خواهی" با این جماعت نشست برگزار میکند، وقتی علیرضا نوری زاده که خود را هوادار شاپور بختیار - که در زمان حیاتش مواضعی صریح بر علیه تجزیه طلبان کردستان میگرفت- مینامد و آنگاه وقیحانه به جانبداری از پیشمرگه ها میپردازد، وقتی رضا براهنی ایران ستیز که به راستی دوران حیات روشنفکری اش در ایران سپری شده در کانادا پدرخوانده چالش ناپذیر روشنفکری تبعیدی ایرانی در این کشور میشود، وقتی دوستان پان ایرانیست به جانبداری های ناسنجیده از قومگرایی کردی میپردازند و دبیرکل حزب مقاله ای در مجله ای که قرار است ملی باشد درج کرده وبا تاختن به اقدام بزرگ رضاشاه در"عشیره زدایی از سیاست" از قاضی محمد تجزیه طلب به عنوان قهرمان ملی یاد میکند، وقتی دانشجویان عزیز تحکیمی غیر مسئولانه روز ملی دانشجو را به فرصتی برای جولان دادن این جماعت و بالابردن پلاکارد "حق تعین سرنوشت برای ملیتها" و سر دادن شعار "کوردستان گورستان فاشیستها" بدل میکنند، وقتی تنی چند از پیشکسوتان "ملی گرایی" آنچنان غرق در مصلحت اندیشی میشوند که از اعتراضات چند دانشجوی ملی اعلام برائت کنند تا مبادا که فرصت مصاحبه با ادوارنیوز را از دست بدهند و فرصتی در اختیار "شارلاتانی" چون نوری زاده قرار دهند که بنشیند در صدای آمریکا و وقیحانه دروغ بگوید که در فضاحت ۱۸ آذر دانشجویان ملی هم حضور داشتند، وقتی عده ای از رهبران ملی گرایی بی شرمانه میگویند که ببینیم که چه میشود، وقتی... چپ سنتی هم که نیازی به بازگویی ندارد. پرونده ای سیاه تر و رسواتر از همگان در این زمینه دارد. گروههایی که مارکس را درکنار عشیره ها و قبیله ها قرار دادند... وقتی که ما چنینیم، آری چنین میشود.
۳. وقتی که اصلاح طلبان؟!!! برای به دست آوردن رای آنچنان این سرزمین را میراث پدری خود می انگارند و جلایی پور را یکشبه به مدافع قومپرستی کرد مبدل میکنند و روزی دیگر شیخ ۵۰ هزار تومانی را به دیدار با جواد هیئت و رهبران جریان پان ترکیسم وطنی میفرستند، وقتی حتی قالیباف درباره "نگرشی نو به دولتهای محلی"( که احتمالن باید منظور نوعی فدرالیسم اسلامی بوده باشد) در دانشگاه تربیت مدرس سخنرانی میکند و وقتی که ابراهیم یزدی بر سر نام خلیج پارس با یوسف عزیزی بنی طرف مناظره میکند و هر دو بر بی مهری ایرانیان بر اعراب و فلسطینیان تاسف میخورند...
آری هنگامی که ما چنیینیم، آنها نیز چنانند!
ایران دوستان! آزادی خواهان! روشنفکران! جوانان جان به لب رسیده! دوستان تحکیم! یاران پان ایرانیست!
بشنوید زنگ خطر را! ما را چه میشود؟! به کجا میرویم؟! آیا بازهم میخواهیم برخورد سلبی ۵۷ را تکرار کنیم؟
می دانم که در پی این نوشتار آماج حملات گسترده قرار میگرم اما باکی نیست!
چو ایران مباشد تن من مباد...
۲۸ دی ماه ۱۳۸۶

آزادیخواهی تنها در گفتمان لیبرالیستی خلاصه نمیگردد و هستند بسیاری از آزادیخواهان که در خارج از این گفتمان بر ارزشهای دموکراتیک پایبندند. با نجات بهرامی گرامی در مورد همسانی گفتمانی و یکسان بودن اصول دکتر مصدق و پهلویها هم دانستم و اعتقادم بر این است که اختلاف نه بر مبنای تضاد نظری که در مورد "روشهای نیل به توسعه" بوده است. من خود عملکرد دکتر مصدق را به "سوسیال دموکراسی" نزدیکتر میبینم تا لیبرالیسم. حتی معتقدم سیاستگزاری های اجتماعی محمدرضاشاه پهلوی نیز در 2 دهه پایانی حکومتش آشکارا متاثر از "نظام دولتهای رفاهی" که برنامه اجتماعی تمام احزاب سیاسی سوسیال دموکرات آن روز دنیا بود، قرار داشت. بنابر این معتقدم که تا به امروز ما در ایران شاهد استقرار یک دولت با برنامه های اجتماعی مشخصن لیبرالیستی نبوده ایم. در واقع تمام نیروهای سیاسی دموکراتیک در ایران نیز تا همین چندی پیش همواره بر ماهیت سوسیال دموکرات خود تاکید داشتند. اما با آغاز رکود ناشی از برنامه های دولتهای رفاهی در اروپا که از بحران اقتصادی سال 1973 انگلستان آغاز شد و طی آن دولت کارگری ویلسون آشکارا بسیاری از خدمات دولتهای رفاهی را در محاق تعطیلی گرفتار نمود، تا به امروز که احزاب راستگرای آلمان و فرانسه مرکل و سارکوزی را به قدرت رسانده و در صددند که خدمات دولتهای رفاهی را به عنوان عامل اصلی پیدایش رکود حذف کنند، به تدریج سوسیال دموکراسی آن جلوه مترقی و کارگشایش را در سطح جهانی از دست داده است. امروزه در کشورهای صنعتی تمامی احزاب سوسیال دموکرات و یا چپ دموکرات سقف مطالباتشان را تا حد حفظ "حداقلی" خدمات تامین اجتماعی تقلیل داده اند. از همین روی است که باید گفت که دیگر تفاوت چندانی به لحاظ کارکردی میان احزاب و دولتهای "سوسیال دموکرات " و "لیبرال دموکرات" در جهان امروز وجود ندارد. اگر آخرین نظریه پرداز اجتماعی سوسیال دموکراسی را "آنتونی گیدنز" دانسته و همین فرض را در مورد لیبرال دموکراسی درباره "جان رالز" داشته باشیم، و کاربردی شدن نظرات هریک از این دو را با کمی اغماض به ترتیب در دولتهای بلر و کلینتون بجوییم، میتوانیم تایدی بر این فرض ارائه دهیم. من معتقدم که امروزه با مشخص شدن و عینیت یافتن محدوده "حقوق فردی" و "منافع جمعی" بیش از هر زمان دیگری "سوسیال دموکراسی" و "لیبرال دموکراسی" در موازات یکدیگر قرار گرفته و به همسانی گفتمانی دست یافته اند. تاکید اغلب لیبرالها بر عنوان "لیبرال دموکراسی " خود بیانگر نزدیک شدن نظری این گفتمان به یک دموکراسی اجتماعی است. به این دلیل که به تعبیر "هانا آرنت" دموکرات بودن خود بار مفهومی "جمع باوری" نسبی را به همراه دارد. از سوی دیگر نیز امروزه هیچ سوسیال دموکراتی نیست که کارکرد مثبت بازار آزاد را نفی کند.
بنابراین میتوان با عنایت به آنچه گفته شد چنین نتیجه گرفت که در شرایطی که این دو دیدگاه به نزدیکی بیش ازپیش با یکدیگر دست یافته اند، در هر جامعه بسته بر شرایطی که با آن مواجه است، کنشگران سیاسی بر یکی از این دو دیدگاه پای خواهند فشرد. به این ترتیب که در آنجایی که "حقوق فردی" دستخوش تعدی میشود، وجه لیبرالیستی و در آنجایی که "منافع جمعی" پایمال میگردد وجه سوسیالیستی در پراتیک سیاسی پررنگ تر میگردد. به این ترتیب امروز در میان احزاب و کنشگران سیاسی در جهان بسیاری هستند که دارای سابقه ای سوسیال دموکراتیک بوده ولی امروز برنامه های لیبرال دموکراتیک را پی گیری میکنند. بایسته است که امروز کنشگران سیاسی و اجتماعی ایرانی نیز بر ضرورت پیگیری "حقوق فردی" در موازات "منافع جمعی" بی اندیشند.
بد نیست که این را هم اضافه کنم که به علت ماهیت غیر ایدئولوژیک "ناسیونالیسم ایرانی" این گفتمان همواره این ظرفیت را داراست که رویکرد خود را بنا بر شرایط و اقتضائات روز، از میان یکی از این دیدگاهها برگزیند.

"در حیاط میان دو ساختمانِ جدید و قدیم دانشکده ایستاده ام و پُکی به سیگارم می زنم."
چند روزِ پیش از یکی از کودکانِ فکری که در وادی بی صاحب مانده ی جنبش دانشجویی، گرداننده ی طیف موسوم به لیبرال یا فراکسیون مدرن دانشکده ی حقوق و علوم سیاسیِ دانشگاه تهران شده (چقدر اسامی در ایران بی محتوا شده!) شنیده بودم که چه برنامه هایی دارند و پیش بینی می کردم که امروز شاهد چه حماقت هایی خواهم بود. می دانستم که حضرات قرار است در تجمعی که به مناسبت بزرگداشت 16 آذر در روز 18 آذر برگزار می کنند، از قومگرایان کرد برای زینت بخشیدن به جمع واپس خورده و ورشکسته شان استفاده کنند. در چند روز گذشته با تنی چند از دوستان تلاش نمودیم تا ترتیبی دهیم، بلکه مانع وقوع این افتضاح شویم. اما خودمان هم می دانستیم که تلاشِ بی ثمریست. ما هیچ اهرمی جهت تاثیرگذاری بر تازه به دوران رسیدگان سیاسی که بر مسند هدایت نهادهای دانشجویی تکیه زده و تمامی کنش سیاسیشان، معطوف به مصاحبه با تلویزیون پارسی زبان صدای آمریکاست، در دست نداریم.
تاکنون اندیشمندان و صاحب نظران پرشماری هریک، به فراخور دیدگاهها و خاستگاههای فکریشان دلائل و عوامل متعددی را پیرامون چرایی و چگونگی رخداد انقلاب ایران در سال 1357 خورشیدی بر شمرده اند که در این مجال کوتاه فرصت پرداختن و بررسی یکایکشان نمیباشد. اما در این میان دیدگاهها و نظریاتی که با پرهیز از یکسویه نگری و تک عاملی در نظر گرفتن این رخداد، تلاشی جهت دستیابی به یک تحلیل همه جانبه پیرامون آن میکنند، از دید نگارنده از مبنای منطقی تری برخوردارند.
از جمله این تحلیلهای چند علتی انقلاب ایران میتوان به بررسی های "جان فوران" اشاره کرد که در کتاب “مقاومت شکننده” وی درج گردیده است. وی در این اثر ضمن پیروی از این روش بر تداوم نظریه خویش در مورد دو خیزش پیشین ملت ایران (مشروطه و نهضت ملی)، در انقلاب 57 نیز تاکید میکند. فوران نظریه خود را با توجه به ماهیت و خصلت فرا طبقاتی این حرکتها، “ائتلاف طبقاتی” میداند که البته پیش از وی نیز بسیاری از اندیشمندان مانند آبراهامیان، کدی، بشیریه، اشرف و همایون بر این وجه از انقلاب ایران تاکید داشته اند.(1) فوران در کنار نظریه مذکور بر “فرهنگ سیاسی” هر یک از طبقات اجتماعی ایران نیز اشاره میکند که در نیروهای سیاسی مختلفی متبلور شده اند.
* ملت پدیده ای تاریخی و جامعه شناختی، و ترکیبی است از گروههای نژادی، خویشاوندی، زبانی و عوامل عینی گوناگون که پس از فروپاشی جوامع برده داری و فئودالی در دوره عصر جدید (۱۴۹۲-۱۷۸۹م) و به ویژه پس از قرارداد وستفالیا (1648) پدیدار شده است. این اجماع و توافق عمومی هم وجود دارد که ملت جماعتی وابسته به سرزمین و جدا از گروه نژادی قبیله ای و دینی مردمان است.
* "ملت گرایی" پیامد مرحله ای نوین از رشد تاریخی گروههای قومی است که در پی پیدایش "اراده همزیستی " – خواه به صورت جبری و خواه اختیاری- پدید می آید و در پی آن همانگونه که پیشتر نیز گفته شد پیش از شکل گیری این "اراده همزیستی" می بایست که تا میزانی جامعه بهره مند از " آگاهی ملی" باشد. یعنی از موجودیت خود به عنوان یک "ملت" آگاه باشد.
* روسها با فرهنگی" دیگرگونه" از تمامی آنچه در ذهن ایرانی جای داشت اقدام به جداسازی قسمتی از سرزمین ایران نمودند و با ایجاد اخلالی به نسبت بلند مدت در رفت و آمد ایرانیان ناخواسته اقدام به تقویت "اراده همزیستی" ایرانیان نمودند. در این میان "مدرن" بودن نسبی روسهای درگیر با ایران که سبب تفوق نظامی اشان بر ایرانیان گردید بی تردید بیشترین اثر را بر ذهن ایرانی بر جای نهاد و او را به سوی کنکاشی از موقعیت زمانی اش سوق داد.
* بسیاری از روشنفکران مشروطه خواه پی بردند که برای پیشبرد امر استقرار "دولت ملی" (nation state)در ایران نیازمند رویکرد دیگری هستند و از همین روی بود که اینبار دولت ملی مدرن ایرانی در لوای یک "دولت مطلقه" و توسط "رضاخان پهلوی" پدید آمد و اینبار توانست که با شکل دهی بوروکراسی لازم برای ایجاد دولت متمرکز به پیدایش و تداوم یک "دولت ملی مدرن " در ایران تحقق ببخشد.

ناسیونالیسم یا ملت گرایی از نگرش ها و دستاوردهای انسان مدرن است که به عنوان یک رهیافت سیاسی، نخستین بار در قرن 16میلادی در اندیشه های “نیکولو ماکیاولی” اندیشمند و سیاستمدار ایتالیایی ارائه گردید و سپس در قرن 17 میلادی و درپی انعقاد معاهده صلح وستفالی در اروپا- که نقطه آغاز تشکیل دولت های ملی در جهان بود- ورود تدریجی از جنبه نظر به عرصه عمل را تجربه کرد.
تفاوت میهن دوستی ماکیاولی با آنچه پیش از وی به عنوان رویکردهای میهن دوستی در پاره ای از نقاط گیتی وجود داشت را باید ورود مفهوم “ملت” در کنار مفهوم ”سرزمین” دانست. به این ترتیب ناسیونالیسم فرد را از تعلق به مفهوم نوینی به نام “ملت” آگاه کرده و حس وفاداری وی را به این واحد اجتماعی برمی انگیزاند. از آنجایی هم که لازمه وجود هر” ملت” داشتن “سرزمین” معین است، طبعاً آگاهی به تعلق ملی با آگاهی به تعلق سرزمینی در موازات هم قرار می گیرند. برای ملت نامیدن یک گروه انسانی به لحاظ حقوقی وجود دولت ملی و سرزمین مشخص ضروریست. اما علاوه بر این تاکنون اندیشمندان و صاحب نظران مولفه های گوناگون دیگری را هم برای پیدایش یک ملت مانند تاریخ و فرهنگ یکسان یا تبار و زبان مشترک را برشمرده اند که گفتار مفصل و مستقل دیگری را می خواهد. ولی آنچه در تمام تعاریف متفاوت و گاه متضاد ملت یکسان است لزوم پدیدار شدن “آگاهی ملی” در میان افراد “ملت” یعنی باور به پیوستگی به یک ملت واحد است.

بي ترديد بايد گفت كه جامعه امروز ايران با مشکلات متعدد دروني مواجه است كه يكي از چالش برانگيزترين اين مشکلات، پديدآمدن تدريجي «تعارضات قومي» در برخي از نواحي كشور مي باشد و اين موضوعي است كه امروز به عنوان يكي از جدي ترين تهديدها در مقابل نيروهاي ملي و آزاديخواه واقعي در كشور قرار دارد.
در ابتدا بايد ديد كه نقطه پيدايش اين «تعارض» و خاستگاه بروز اين چنين ديدگاههايي در كجا بوده و از چه مقدار اصالت و درون زايي برخوردار است.

جنبش مشروطیت ایران نخستین کوشش، در تاریخ ایران بود که در جهت استقرار «حاکمیت ملی» و در تقابل با سلطان مداری و استبداد فردی به پیروزی رسید.
مشروطیت آغاز مرحله نوینی در تاریخ این مرزوبوم است که در پی آن مردمان، دیگر نه به عنوان «رعایای ایران» بلکه بعنوان «ملت ایران» در نظر گرفته شدند.(1) رشد «آگاهی ملی» علت اصلی وقوع انقلاب مشروطیت بود و تلاش در جهت پیشبرد اهداف و منافع ملی در پس همین رشد «آگاهی ملی » قرار داشت. مشروطه خواهان نیک می دانستند که جهت دستیابی به این هدف می بایست که بیش از هر چیز با مهار حاکمیت سلطانی قاجار، شالوده «حاکمیت ملی» را در کشور بنا نهند. روشنفکران مشروطه خواه برای ایجاد «ایرانی نوین، نیرومند و پیشرفته» به تعبیر آبراهامیان سه وسیله را برگزیدند که عبارت بودند از «مشروطیت، دنیویت و ناسیونالیسم ... که اولی قدرت ارتجاعی سلطنت را از بین می بَرَد، دومی نفوذ سنتی روحانیون را زایل می سازد و سومی چنگالهای استثمارگر امپریالیستها را قطع می کند.» (2) کلیه عقاید و آرا و همچنین اعمال و کردارهای مشروطه خواهان در این جمع بندی آبراهامیان جای می گیرد. براساس همین مبنا می توان بررسی نمود که سالهای حکومت رضاشاه پهلوی در تقابل یا تکامل جنبش مشروطیت قرار داشته است. اما در ابتدا باید خاطر نشان کرد که جنبش مشروطیت در بعد نظری در وهله اول تلاشی بود در جهت نوزایی و توسعه فرهنگی و اجتماعی ایران که پس از همراهی با رهیافتی سیاسی یعنی «مشروطیت» و همچنین رهیافت حقوقی«قانون خواهی» - که دارای مرزهای ظریفی با یکدیگر بودند- به تحقق پیوست. پس باید پس از بررسی مولفه های مورد اشاره آبراهامیان، دستاوردهای دوران رضاشاه در تحقق غایت و هدف نهایی مشروطه خواهان یعنی توسعه و نوسازی ایران را نیز بسنجیم.