
نوجوان بودم که به مطالعه تاریخ جهان علاقه مند شدم. در آن سالها "رابرت موگابه" رهبر آزادیبخش ملت آفریقایی زیمبابوه از سیطره رژیم نژادپرست "یان اسمیت" در رودزیای سابق (زیمبابوه امروز) از قهرمانان مبارز برای من بود. به ویژه که در همانسال (۱۹۹۴م) هم شاهد سقوط رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی و موفقیت دیگر رهبر آزادیخواه و برابری طلب (البته نه به آن مفهوم مورد علاقه همکلاسی های چپگرای ما) آفریقایی، "نلسون ماندلا" بودم. دو رهبری که هریک راهی متفاوت را برگزیدند. ماندلا با درایت و هوشمندی کشورش را از کینه های ناشی از شکاف ها و تضادهای اجتماعی و نژادی به دور نگه داشت و جامعه ای سعادتمند و پیشرو بنا نهاد، اما "موگابه" با تقویت و فعال کردن این شکافها و تضادها خواست که همواره قهرمانی انقلابی باقی بماند و امروز چنین ((زیمبابوه)) را به سیه روزی انداخته است...
اما علت اینکه با فراموش کردن بدبختی ها و مصائب خودمان به ناگاه یاد آفریقا افتادم این بود که بعد از مدتها امروز به آهنگ زیبا و شورانگیز "Zimbabwe" از آلبومی به همین نام اثر خوانده آفرقایی تبار مشهور "Bob Marley" گوش می دادم. این ترانه را باب مارلی در سال ۱۹۸۰م یعنی زمان پیروزی موگابه و تغیر نام رودزیا به زیمبابوه خوانده است. شعر این ترانه لبریز از خوشبینی به آینده است. دریغم آمد بر آن احساسات پاک باب مارلی و بسیاری دیگر از آفریقاییهای آن روزگار و دلم گرفت... شاید "باب مارلی" خیلی خوشبخت بود که سال بعد(۱۹۸۱م) درگذشت و "گندیدن" قهرمانش را در گذر روزگار ندید...

