به زودی مسعود لقمان پیام سپاسگزاری خود را از همه بزرگواران در روزنامک قرار می دهد.

مسعود لقمان،سردبیر تارنگار گروه پژوهشی روزنامک، بعد از ظهر روز جمعه دوازدهم اردیبهشت، به طور اتفاقی در مراسمی که برای بزرگداشت روز جهانی کارگر، به دعوت شماری از سندیکاهای مستقل کارگری در پارک لاله تهران برگزار گردیده بود، حضور به هم رسانده و برای ما هنوز روشن نیست که به چه دلیل مضروب و بازداشت می شود. شب هنگام نیز نیروهای امنیتی به خانه مسعود می آیند و کتابها و لوازم شخصی اش را توقیف می کنند.
مسعود لقمان فعالی شناخته شده در عرصه امور فرهنگی است و برای تمامی بستگان و دوستانش، اتفاقی بودن حضور وی در تجمع مورد اشاره، با شناختی که از روحیه فرهنگی و غیر سیاسی وی دارند، محرز است.
البته بی تردید کارگران ایرانی و سندیکاهای مستقل کارگری حق دارند که روز اول ماه مه را همانند همه کارگران جهان، آزادانه و به دور از تعدی نیروهای نظامی و امنیتی برگزار کنند. اما از آنجایی که مسعود لقمان هیچگاه فعالیتی در عرصه جنبش کارگری نداشته، بی گمان حضورش در آنجا کاملن تصادفی بوده است. گذشته از این مسعود لقمان روزنامه نگار عضو انجمن صنفی روزنامه نگاران می باشد و حضور او در صحنه یک تظاهرات خیابانی، از مقتضیات طبیعی حرفه اش می باشد.
مسعود ساعتی قبل بیمارستانی را که یکی از بستگانش در آن بستری بوده ترک کرده تا به منزل برود که تا ساعات پایانی شب که با نیروهای امنیتی به خانه بر می گردد، خانواده و دوستانش از محل نگهداری او بی خبر بوده اند.
روز شنبه نیز قرار بازداشت مسعود تمدید می گردد و او را رهسپار زندان اوین می کنند...
مسعود عزیز در بند است اما همچنان که او می خواست که روزنامک در هر شرایطی به کار خود ادامه دهد، روزنامکیان همچنان این تارنگار را فعال نگاه داشته و روال طبیعی روزنامک را دنبال می کنند.
امید که به زودی در همینجا خبر آزادی مسعود لقمان گرامی را از بند زندان اعلام کنیم.
گفتگو از اسماعیل آزادی (روزنامه ایران)
توضیح ضروری:
این مصاحبه در فروردین ماه سال ۱۳۸۴ صورت پذیرفته است و اشاره مستقیم به شیوه های تبلیغاتی مهرعلیزاده و مصطفی معین داشته است. اما همچنان با گذشت چهار سال، این رویه ناپسند توسط شیخ مهدی کروبی دنبال می شود. بنابر این همچنان هشدارهای دکتر احمدی به قوت و اعتبار خود باقیست.
تیرداد بنکدار
ايران ،ايرانيان و همبستگى ملى، واژگانى هستند كه همه قوميت ها و اقليت هاى اين سرزمين باستانى را، در طول تاريخ به هم پيوند داده است .
از سوى ديگر، شايد ايران تنها كشورى باشد كه جغرافياى سياسى آن، به مراتب كوچكتر از جغرافياى فرهنگى آن است؛ لذا پاسدارى از اين جغرافياى سياسى و فرهنگى، در زمره اهدافى به شمار مى رود كه مى تواند به افزايش همبستگى ميان ايرانيان و اهالى سرزمين هاى جغرافياى فرهنگى ايران منجر شود.
از آنجايى كه در آستانه انتخابات رياست جمهورى، برخى نامزدها به طرح برخى مسائل قوميتى و اقليتى پرداخته اند، تحليل علمى اين فرآيند و بيان حساسيت ها و خطراتى كه اين گونه حركتها مى تواند براى امنيت ملى به دنبال داشته باشد و ضرورت حركت به سوى افزايش همبستگى ملى، بستر گفت و گوى ما با دكتر حميد احمدى، كارشناس برجسته قوميت ها است كه از نظر خوانندگان مى گذرد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
|
دل آرا دارابی امروز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ اعدام شد. متاسفم. چیز دیگری نمی توانم بگویم. |
بامدادخبر: دلآرا دارابی دختر نقاش متهم به قتل در آستانه اجرای حکم قصاص قرار گرفت.
دلآرا دارابی دختر نقاش متهم به قتل که چندين سال است در زندان به سر میبرد، در آستانه اجرای حکم قصاص قرار گرفت.
به گزارش اعتماد دلآرا که از ۱۸سالگی به اتهام قتل دختر عموی پدرش در زندان است، چند روز پيش از طريق مسوولان زندان باخبر شد قرار است به زودی حکم قصاص وی اجرا شود و او بايد خود را آماده کند.دلآرا تاکنون بارها با نوشتن نامههای متعدد اصرار کردهاست که او قاتل نيست و در شرايط روحی و روانی خاصی به قتل اعتراف کرده است. اين دختر پنج سال پيش به همراه پسر مورد علاقه خود با انگيزه سرقت به منزل دخترعموی پدرش رفت و هنگامی که مقتول قصد پذيرايی داشت، کشته شد. پس از آن پدر دلآرا دخترش را به پليس تحويل داد و وی به جنايت اعتراف کرد اما بعد آن را انکار کرد.
اين دختر نقاش چند روز پيش در تماسی با خانوادهاش اعلام کردهاست مسئولان زندان به او گفتهاند، هر لحظه احتمال اجرای حکم وجود دارد و او به زودی قصاص خواهد شد.
يک بار پيش از اين، زمانی که پرونده برای استيذان نزد آيت الله هاشمی شاهرودی رئيس قوه قضائيه فرستاده شدهبود، حکم قصاص دلآرا نقض و محاکمه دوباره برگزار شد. اما قاضی دادگاه، باز هم دفاعيات اين دختر را نپذيرفت و او را به قصاص محکوم کرد. دلآرا که تاکنون از تابلوهايی که در زندان کشيدهاست، چندين نمايشگاه برگزار کرده، بار ديگر خواستار بررسی پرونده اش شدهاست. وی پيش از اين در نامههای خود برای رئيس قوه قضائيه نوشتهبود:" من مرتکب قتل نشدهام و زمانی که اعتراف کردم، به دليل رفتارهای پدرم به شدت دلشکسته بودم و میخواستم از اين زندگی راحت شوم. پسر مورد علاقهام نيز بعد از دستگيری به من گفت چون تو کمتر از ۱۸ سال سن داری، تو را اعدام نمیکنند؛ پس بهتر است تو قتل را گردن بگيری. من هم به خاطر همين حرف به کشتن دختر عموی پدرم اعتراف کردم. من دختری چپ دست هستم، بنا بر اين، اينکه به سمت راست مقتول آن هم از کنار ضربه وارد کنم، غيرممکن است. اين حکم عادلانه نيست، چرا که من مرتکب قتل نشدهام."
هرچند عبدالصمد خرمشاهی وکيل مدافع دلآرا نيز طی لوايح متعدد ايرادات پرونده را گوشزد کرده بود، حکم قصاص دختر نقاش تاييد شد. در حالی که اين دختر همچنان بر بی گناهی خود پافشاری می کند عده يی از هنرمندان برای جلب رضايت اوليای دم مقتول سراغ آنها رفتند اما فرزندان مقتول حاضر به گذشت نشدند و بر قصاص قاتل مادرشان پافشاری کردند. آنها بر اين باورند اگر دلآرا قاتل نبود حکم بارها مورد تاييد قرار نمی گرفت. اما دلآرا و وکيل مدافعش می گويند به ايرادات پرونده توجهی نشده است و اگر يک بار ديگر صحنه قتل بازسازی شود به اثبات می رسد دلآرا قاتل نيست و او بی دليل پنج سال را در انتظار اجرای حکم قصاص در زندان گذرانده است.
بنابر اخبار رسيده دلآرا اکنون شرايط روحی بدی دارد و با توجه به اينکه در آستانه اجرای حکم قصاص قرار گرفته، عبدالصمد خرمشاهی تلاش های دوباره خود را برای نجات اين دختر نقاش آغاز کرده است.
برگرفته از بامداد خبر
پی نوشت (۱):
گذشته از موضوع موافقت یا مخالفت با مجازات اعدام، نگارنده معتقد است که قوانین جزایی جمهوری اسلامی این مشکل را دارد که در چنین پرونده هایی، داوری نهایی بر عهده یکی از طرفین دعوا یعنی خانواده داغدار (اولیای دم) می باشد. بدیهیست که خانواده داغدار در جایگاه شاکی، هرگز نمی تواند داوری منصفانه ای نسبت به رخداد تلخ مرگ عزیزش داشته باشد.
اگر چنین می پندارید برای بیان مخالفت با حکم ناعادلانه اعدام خانم دل آرا دارابی این پتیشن را امضا کنید.
امید که فرجام این چهار روز به تلخی نباشد...
پی نوشت (۲):
شاید این انتقاد به بسیاری از کسانی که برای نجات جان دل آرا کوشیدند وارد است که با نادیده گرفتن قربانی و بازماندگانش (که در شمار فرهیختگان این آب و خاک هستند)، عملن کردار نکوهیده دل آرا را سرپوش نهادند. من تاکید می کنم که انتقاد شخص من در اینجا صدور اشد مجازات برای مجرم زیر هجده سال بوده و هرگز نخواسته ام که کردار ناپسند خانم دل آرا دارابی را نادیده بگیرم.
دیروز نامه سرگشاده خانوداه شادروان "مهین افتخاری" در روزنامه اعتماد ملی درج گردیده بود که نشانگر فرهیختگی و بزرگ منشی این خانواده محترم می باشد. خواندن این نامه من را به شدت متاثر کرد. احساس کردم که در مواردی نسنجیده و شتاب زده و یکجانبه داوری کرده ام...
بهتر است که از دریچه دید این خانواده محترم هم به موضوع بنگریم. خوشبختانه از این نامه سرگشاده من برداشت کرده ام که این بزرگواران حاضر به گذشت هستند.
نامه سرگشاده این خانواده داغدار را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب

اثر ارهارد لوبلین
1. چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند! (تیرداد بنکدار)
2. سخنی با خامانِ اندیشهسوز (مسعود لقمان)
ادامه مطلب




روشنفکران فرانسوی که برای ملل جهان سوم ((دلسوزی)) می کنند و پاره ای از اقوام مانند کردها را ((فراموش شدگان تاریخ)) می نامند و گویا در فکر حفظ حقوق آنها هستند، در مورد اهالی کرس نظر دیگری دارند و معتقدند که دویست سال زندگی مشترک آنان با مردم فرانسه کافی است تا اهالی کرس نیز فرانسوی محسوب شوند. وزیر کشور سوسیالیست فرانسه از ((خلق)) خواندن مردم کرس خودداری می کرد و یکی از استدلال های او، علاوه بر مخالفت این امر با قانون اساسی، این است که:
"جزیره کرس نمایندگانی را در ۱۴ ژوئیه ۱۷۹۰ در جشن فدراسیون فرانسه داشت. ۱۴ ژوئیه ای که امروزه ما هرساله مراسم آن را به نام جشن اتحاد برگزار می کنیم."
اما همین روشنفکران در مورد اقوام ایرانی، همزیستی هزاره ها را فراموش می کنند. زیرا اقلیتها فقط در کشورهای دیگر قابل حمایت هستند و نه در خود فرانسه. فرانسویان صدسال پیش از این در لبنان از گروه ویژه ای حمایت می کردند و امروزه از کردها، ولی در خود خاک فرانسه از توجه به زبانهای محلی وحشت دارند.*
*: به نقل از خوبروی پاک، محمد رضا، اقلیتها، تهران، نشر شیرازه، چاپ اول:۱۳۸۰، صص۵۸-۵۷.
آنچه در بالا نقل شد پیش درآمدی بود بر ریشه یابی برخی از نسخه پیچی هایی که در روزهای اخیر از طرف برخی رسانه های بیگانه در مورد جایگاه زبان پارسی در ایران، صورت گرفته است. حال با این پیش زمینه گفتار خود را پی می گیرم.
ادامه مطلب
"دکتر نصرت الله جهانشاه لو افشار" پزشک برجسته و نامدار ایرانی است. وی و دکتر انور خامه ای تنها بازماندگان گروه معروف به ۵۳ نفر هستند. دکتر جهانشاه لو افشار متولد زنجان بوده و معاون حکومت خودخوانده و دست نشانده سید جعفر پیشه وری در آذبایجان بوده است. همکاری نامبرده با فرقه موسوم به دموکرات نه از روی گرایشات قوم گرایانه و تجزیه طلبانه، که بر اساس آرمانهای سوسیالیستی که بدان باور داشت، بود. ایشان خود در این باره چنین می نویسد:
((ما همه میهن پرور بودیم و آزادی و آبادی "ایران" میهنمان را می خواستیم، چرا اینگونه قدم در راهی گذاشتیم که بیراهه بود؟ سبب این بود که ما نادرست، شیفته نگرشی شده بودیم که به گمان ما، تنها راه رهایی میهنمان از چنگ این یا آن بیگانه یا دست نشاندگان آن ها بود. غافل از آنکه در عمل، واقعیتها با بسیاری از نظریه ها، فرسنگها فاصله دارد و تلاش ما چیزی به جز از چاله به چاه ویل بردگی و بندگی افتادن نبود. بسیاری از مردم میهن پرور ایران، گمان می کردند که حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان، ساخته و پرداخته خود ایرانیان اند. از این روی بدانها روی آوردند و از آنها چشم امید داشتند. آری مردم ما نمی دانستند که برپادارنده و گرداننده حزب توده، بیگانگانند و آگاه نبودند که فرقه دموکرات آذربایجان را میرجعفر باقراوف (ریس جمهور شوروی آذربایجان)، به اغوای عبدالصمد کامبخش (از رهبران حزب خائن توده) در باکو طرح ریزی کرد.))
دکتر جهانشاه لو افشار امروز از گذشته خود نادم است و با وجود کهولت سن، تلاش فراوانی در راستای حفظ پیوستگی آذربایجان عزیز با سایر نقاط ایران دارد. مقاله پایین و کتاب خاطرات ایشان* تنها نمونه های ارزنده ای از این کوششهاست.
دکتر جهانشاه لو افشار اکنون در آلمان روزگار کهولت سن خود را سپری می کند. سال گذشته بخت این را داشتم که فیلم مصاحبه ایشان با "موسائیان"مستند ساز ایرانی را ببینم که در آن مصاحبه ایشان ضمن بیان عشق و علاقه قلبی خود به ایران، و بیان خاطراتشان از گماشتگی سید جعفر پیشه وری برای امپریالیسم شوروی، بیان داشتند که هرگاه که در آلمان "کودکی را می بینم که با مادرش به زبان پارسی سخن می گوید، بی اختیار می گریم." پس از بیان همین جمله بود که دیگر گریه مجال سخن گفتن به دکتر جهانشاهلو افشار را نداد...
برای این پیر فرزانه آرزوی طول عمر و تندرستی و شادکامی دارم.
مقاله ارزنده "درباره آذربایجان و اران وزبان آذربایجانی" نوشته دکتر جهانشاهلو افشار را در وبلاگ گروهی ائتلاف دانشجویان آزادیخواه ملی بخوانید.
*جهانشاه لو افشار، نصرت الله، خاطرات سیاسی(ما و بیگانگان)، به کوشش نادر پیمایی، انتشارات سمرقند، چاپ نخست، بهار ۱۳۸۶.
دوست خوب و دوست داشتنی ام، محمد پور عبدالله از فعلان چپگرای دانشگاه تهران، صبح روز گذشته، برای بار دوم بازداشت شد. بازداشت محمد در حالی اتفاق افتاده که همه دوستان وی آگاهند که نامبرده پس از بازداشت سال پیش، به مانند اغلب کنشگران سیاسی، فعالیت چشمگیری در این روزگار فترت نداشته است. تداوم بازداشت محمد می تواند در ادامه تحصیل این دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران، ایجاد اخلال کند که همین نگرانی ها را از بازداشت وی افزایش می دهد.
محمد از بچه های دوست داشتنی چپ است که در میان دوستان دانشجویش از طیفهای مختلف فکری، از محبوبیت و احترام ویژه ای برخوردار است. بدون هیچ اغراقی می گویم که یکی از بهترین لحظات من در دانشگاه، لحظاتی بوده است که در کنار محمد به گفتگو درباره موسیقی راک و تاریخ و مسائلی از این دست، فارغ از دلبستگی ها و دیدگاههای سیاسی متفاوت و متضادمان می گذراندم. محمد از معدود افرادی است که می توان با وی به دور از دلبستگی های سیاسی، روابطی دوستانه داشت و از رفاقت و مصاحبت و معاشرتش لذت برد...
به امید آزادی هرچه زودتر رفیق گرامی محمد پورعبدالله
موضع گیری روشنفکران، شامل اکثریت موافق و اقلیت مخالف نسبت به وقایع انقلابی است. در ادامه مطلب، ابتدا مواضع مخالفین، و سپس مواضع اکثریت موافقین را لینک داده ام. از آنجایی که این مجموعه همچنان از سوی سایت رادیو زمانه در حال انتشار است، به احتمال زیاد در روزهای آینده این لینکها هم افزایش خواهد یافت.
لازم به یادآوری است که در اینجا مقصود از "روشنفکر" مفهوم عام آن می باشد. چون مفهوم خاص را تنها برای شمار معدودی چون زنده یاد دکتر غلامحسین صدیقی می توان به کار برد.
پی نوشت(۱):
به آگاهی علاقه مندان می رسانم که لینکها را روزانه از روی مندرجات جدید و نیز آرشیو سایت رادیو زمانه افزایش می دهم.
پی نوشت (۲):
آقای اسماعیل نوری علا در اعتراض ( و نه نقد) به مجموعه روزشمار انقلاب، مطلبی نوشته است و آقایان سعید بشیرتاش و ابراهیم نبوی به وی پاسخی داده اند، که خواندنشان خالی از لطف نیست.
پی نوشت(۳):
این پست، تا ۱۲ فروردین ماه سال آینده که این مجموعه توسط رادیو زمانه منتشر می شود، هر روز به روز خواهد شد و درج پستهای جدید هم خللی در به روز کردن لینکها نخواهد داشت.
ادامه مطلب
جاوید و پاینده ایران آباد و آزاد
به نوبه خود، آغاز به کار این سایت خبری-تحلیلی ارزشمند را به همه دست اندر کاران این سایت، شادباش گفته و آرزو می کنیم که تلاشهای پیگرانه دوستان دانشجویمان در این سایت، در همه اهداف و زمینه ها، پیروزمندانه باشد.
دوستان گرامی در سایت بامداد خبر، لطف کرده و این جانب را به عنوان یکی از اعضای ائتلاف دانشجویان آزادیخواه ملی، برای یکی از نخستین گفتگوهای خود برگزیده اند که در همین جا بر خود لازم می دانم که از این مهر و بزرگواری دوستان سپاسگزاری کنم. مشروح گفتگویم با سایت بامداد خبر را می توانید در اینجا و یا در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
زمانی که در سال دوم دوره لیسانس در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه آزاد کرج دانشجو بودم، خانم فاطمه صادقی در آنجا تدریس می کردند.
هنگام ورود ایشان به هیئت علمی آن دانشکده، شماری از استادان جوان بر امور دانشکده مسلط شده بودند که علی رغم کارهای بزرگ و تحسین آمیزی که انجام داده بودند، مرتکب شماری اشتباهات ناسنجیده نیز شدند. از جمله این اشتباهات وارد کردن خانم فاطمه صادقی به قیمت بازنشسته کردن یکی از استادان بسیار محبوب و شریف و فرهیخته دانشکده به نام آقای عباس ابولحسنی بود. این کار سبب شد که بسیاری از دانشجویان از بدو ورود خانم صادقی نسبت به ایشان دید خوبی نداشته باشند. متاسفانه بعد هم عملکرد دانشکده و هم خود خانم صادقی به شکل گیری ذهنیت نامساعد از ایشان دامن زد. دانشکده برای درس ایشان و یک نفر دیگر که از نورچشمی های البته با دانش بالا بود، استاد مو ازی ارائه نمی کرد. خود خانم صادقی هم سخت گیریهای بسیار بی مورد و نسنجیده ای را نسبت به دانشجویان روا می داشتند. به هر بهانه ای هم از تحقیر دانشجویان در سر کلاس خودداری نمی کردند.روش تدریس ایشان هم بیشتر بررسی اندیشه ها بود تا تاریخ اندیشه و این برای اغلب دانشجویانی که هیچ آشناییی با سیر مباحث فلسفه سیاسی نداشتند، بسیار دشوار بود. معقول آن است که دانشجوی سال اول لیسانس در درجه نخست برای فهم مباحث فلسفه سیاسی آن را در بستر زمانش بیاموزد و همچنین ابتدا از طریق کتاب شادروان حمید عنایت با اندیشه های افلاطون آشنا شود اما خانم صادقی اصرار داشتند که دانشجوی سال اول بتواند کتاب جمهور افلاطون را بخواند و آنرا تحلیل کند. روش تدریس ایشان هم از هیچ نظم و قاعده خاصی برخوردار نبود و ممکن بود دریک جلسه به ارسطو پرداخته شود و در جلسه پسین درس درباره لویتان هابز باشد.برونداد شیوه تدریس ایشان که متاسفانه دو سالی هم کاملن انحصاری بود، دانشجویانی بودند که دارای سطح نازل دانش از فلسفه سیاسی (بر خلاف هم دانشکده ای های پیشین و پسینشان) بودند. در واقع خانم صادقی دانشجویان را از فلسفه سیاسی که اساس علم سیاست است منزجر می کرد و پس از سه ترم انداختن بچه ها دست آخر هم بدون آنکه چیزی به آنها بیاموزد،ناچار می شد که نمره ای ناپلئونی بدهد. البته من هیچ کینه ای بابت نمره از ایشان ندارم چون درس تاریخ اندیشه ساسی را که ایشان تدریس می کردند را گذرانده بودم و تنها جلسه ای در کلاس ایشان به صورت مستمع آزاد شرکت نمودم. بنابراین ناظر بی طرفی در این مورد هستم. نفرت از ایشان تقریبن میان هم کلاسان آن موقع من فراگیر شده بود. در آن زمان این مسائل را با ریاست دانشکده مطرح کردیم و به آن بزرگوار تاکید کردم که این شیوه شما و خانم صادقی دستاورد مثبتی در بر ندارد. خوشبختانه دانشکده بالاخره برای درس ایشان کلاسهای دیگری را هم به استادی بزرگوارانی چون منصور انصاری و محمد ساوجی برقرار نمود. خانم صادقی هم اندکی در رویه پیشینش تجدید نظر کرد و رویه مناسب تری را نسبت به دانشجویان اتخاذ نمود.
به یاد دارم که در اواخر سال 83 که من دانشجوی سال سوم بودم سمیناری در دانشکده برگذار شد درباره مشروطیت که خانم صادقی هم سخنران آن بودند و موضوع سخنرانی اشان نقش زن در انقلاب مشروطه بود. ایشان از آنچه جنبش فمنیستی زنان ایرانی در عصر مشروطیت نامیدند تمجید فراوان کرده و رضاشاه را به عنوان سرکوبگر جنبش فمنیستی ایران محکوم نمودند. من در زمان پرسش و پاسخ خطاب به ایشان عنوان کردم که جنبش فمنیستی در یک جامعه بورژوا- دموکراتیک مصداق می یابد نه در یک جامعه پیشامدرن و اضافه کردم که بهتر است از حلقه هایی چون حلقه عالم نسوان یاد کنیم تا جنبش فمنیستی که اتفاقن تمامی مطالبات این حلقه ها هم در دوره رضاشاه تحقق یافت. پاسخ را یکی دیگر از استادان با تائید تلویحی دیدگاه من داد. پس از پایان سمینار برای ادای احترام و خداحافظی نزد خانم صادقی رفتم و پاسخ خداحافظی خود را با نگاه پرغیض ایشان گرفتم. با خود گفتم که حقا که دختر شیخ صادق خلخالی است...
یادم هست زمانی که سال آخر دانشکده بودم یکی از دختران عضو بسیج درباره ازدواج کردن یا نکردن با خانم صادقی مشورت کرده بود و پاسخ ایشان در دانشکده بلوایی به پا کرد. ایشان آن خانم را ازدواج زودهنگام بر حذر داشته بودند و آن خانم هم این نصیحت را با نامزدشان که از بسیجیان پر شور دانشکده بودند، مطرح نمودند. برادران بسیجی تمام تلاششان را برای تعلیق خانم صادقی به کار بردند و اینبار همه ما کسانی که از مخالفین خانم صادقی بودیم و توانایی تاثیرگذاری در دانشکده داشتیم، به دفاع از ایشان پرداختیم و آقایان را تهدید کردیم که در صورت حذف خانم صادقی ساکت نخواهیم نشست. یادم هست که روزی مسئول بسیج دانشکده پرخاشگرانه به من گفت که خانم صادقی دختر مرحوم خلخالی است و از خود ماست! شما دیگر چه می گویید؟! پاسخش دادم که ایشان تنها دارای نسبت خانوادگی با خلخالی است و نه نسبت فکری... به هر روی آن بار کاری از پیش نبردند. در همین زمان بود که رفته رفته نفرتها از خانم صادقی مبدل به علاقه می شد.من هم به عنوان یک ناسیونالیست لیبرال خود را ملزم به حمایت از خانم صادقی می دانستم...
اما بعدها دریافتم که خانم صادقی هم به درد اکثریت قریب به اتفاق دگراندیشان ایرانی مبتلاست و ترجیح می دهد که به جای حمله به آنچه به واقع مانع رشد و اعتلای زن ایرانی است، آدرس اشتباه بدهد. ایشان کتابی منتشر کرده اند با نام "جنسیت،ناسیونالیسم و تجدد در ایران" که ظاهرن بر اساس موضوع پایان نامه اشان بوده است و در همان سال 84 که دانشجویانی که اغلب ناسیونالیست بودند و از ایشان دفاع می کردند، منتشر شده است. در این کتاب ایشان ناسیونالیسم ایرانی را با جعل و تفسیر به رای زن ستیز معرفی می کنند و در راستای اثبات فرضیه اشان گزاره هایی غیر مستند و حکم گونه ای را ارائه می دهند دال بر این که مثلن کشف حجاب رضاخانی منجر به بازماندن زن مذهبی از تحصیل شده (البته ایشان اشاره نمی کنند که کجا مطالبه حق تحصیل در میان زنان مذهبی وجود داشته است) یا اینکه عنوان می دارند که "هیتلری" شدن مردم ایران متفقین را وادار به حمله به ایران نمود!...
و از این قبیل احکام را زیاد صادر می کنند که به گمانم باید در یک تحلیل روانشناختی این رویکردهای ایشان را به حساب نیاز به تبرئه پدر در ذهن دانست.
در آینده نزدیک (تا پیش از نوروز) نقدی جامع را بر کتاب ایشان منتشر خواهم کرد.
آقای "دکتر موسی غنی نژاد" مصاحبه ای داشته اند با سایت ادوار نیوز که در سایت مجله توقیف شده "شهروند امروز" نیز درج گردیده است. عنوان مصاحبه ایشان "انسانگرایی مهمتر از ملی گرایی" می باشد که از همین عنوان پیدا است که ایشان و مصاحبه گران، در تلاشند که این دو مقوله را در تقابل با یکدیگر قرار بدهند. گفته های آقای دکتر غنی نژاد - دست کم در این مصاحبه- چیزی نیست جز مشتی سخنان کلی و غیر مستند و در یک کلام "شعار". در این نوشته مختصر ابتدا تناقضات و نا راستی های گفته های دکتر غنی نژاد را بررسی و سپس به دلیل طرح چنین دعاویی از سوی ایشان و بهره برداران این موضع آقای غنی نژاد خواهم پرداخت.
متن مصاحبه دکتر موسی غنی نژاد را در اینجا بخوانید.
ادامه مطلب
زمانی که در سالهای گذشته لحظاتی شاد و به یادماندنی را با دیدن نسخه های ویدیویی تئاترهای شادروان "رضا ارحام صدر" تجربه می نمودم، هرگز گمان نمی کردم که روزی باید برای پاسداشت وجه هنری آن شادروان دست به قلم شوم. آنگاه هم که دست به قلم شدم گمان نمی کردم که استاد بزرگی چون دکتر دوستخواه، گله گذاری این دانشجوی کوچک از نحوه پرداختن به فقدان یک هنرمند که با تاکید بر وجهه هنری ایشان بود را به عرصه تصفیه حساب فکری و دیدگاهی با این شاگرد دلسوزشان مبدل کنند.
ادامه مطلب

آقای دکتر جلیل دوستخواه بزرگواری فرموده و پاسخی به نوشته این شاگرد و دوستدار کوچکشان داده اند. ابتدا می خواستم که از پاسخ دادن خودداری کنم. اما به این نتیجه رسیدم که این کار هم به دور از ادب و هم به دور از شهامت است. این شد که اکنون نوشته استاد را در بلاگم می گذارم و یکی دو روز آینده که مشغله کمتری داشتم، اقدام به پاسخگویی می کنم. پاسخ دکتر دوستخواه به گلایه اینجانب را می توانید هم در وبلاگ دکتر جلیل دوستخواه و هم در ادامه مطلب بخوانید.
اما چند نکته:
۱. چند روزی است که می خواهم پاسخی به بی مهری آقای دکتر موسا غنی نژاد به ملی گرایان ایران بدهم که مصادف شد با نوشته اخیر دکتر دوستخواه و به علت نزدیکی به زمان درگذشت شادروان ارحام صدر، ابتدا این مسئله را برگزیدم. از آنجایی که بایستی پاسخی دیگر به استاد بزرگوارمان آقای دکتر دوستخواه بدهم و همچنین آخر هفته را نیز به شهر نیاکانی خود و زادگاه دکتر دوستخواه، اصفهان بروم، نقد به آقای غنی نژاد را به هفته آینده موکول می کنم. این را از این جهت گفتم که به برخی از دوستان قول ارائه این نقد را داده بودم.
۲. فرهاد گرامی، گرداننده وبسایت پربار بدون سانسور، لطف کرده و کد شماری از آهنگهای دلنواز و پرشور ملی و میهنی را در وبلاگ خود قرار داده است. در همینجا ضمن سپاسگزاری از ایشان از سایر دوستان هم دعوت می کنم که در صورت تمایل از این هدیه ارزنده فرهاد عزیز بهره ببرند.من هم از کدهای ایشان، آهنگ زیبای "تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم" اثر شادروان "فرهاد مهراد" را برگزیدم. دلیل این انتخاب یکی زیبایی ساخت موسیقیایی و شعر ارزنده زنده یاد "مهدی اخوان ثالث" بود، دیگر اینکه خاطراتی از تابستان سال ۱۳۷۵ را برایم زنده می کرد و دیگر اینکه مشت محکمی بر دهان برخی دوستان چپ گرا که در پی نوشته ای که درباره "استاد کورش یغمایی" نوشته بودم، مرا در کنار سایر اتهامات به "فرهاد ستیزی"! هم متهم نموده بودند،بزنم
و به رفقا یادآور شوم که فرهاد هم مانند ما "ناسیونالیست" بود.![]()
۳.کتاب "چریکهای فدایی خلق" که توسط "موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی" منتشر شده، حاوی نکات مستند بسیار جالبی است که در آینده نزدیک درباره این کتاب و برخی اطلاعات ارائه شده در آن و مقایسه آن با خاطرات چریکهای بازمانده خواهم نوشت.
۴. در پایان با چند ساعت دیرکرد "شب یلدا" را به همه ایرانیان و به ویژه خوانندگان گرامی این بلاگ، شادباش می گویم.
ادامه مطلب

مادر نیستم. هرگز هم نخواهم شد. اما شاید بتوانم تصور کنم که چه هولناک است برای یک مادر صحنه مورد تجاوز واقع شدن دخترش از سوی همبسترش...
عادت کرده ایم که نظاره گر رویدادهای تلخ باشیم و پس از چندی آن را فراموش کنیم. عادت کرده ایم که شاهد مردانی باشیم که با توجه به پرورش یافتن در محیطهای تفکیک شده همواره عطشی خاموش ناشدنی به جنس زن داشته باشند و هنگامی هم که بر اساس نظام تقسیم کار اجتماعی در جامعه ایران، در موقعیت فرادستی نسبت به زنان قرار می گیرند، به اشکال گوناگون از حامی گری تا سو استفاده گری بر زنان درمانده سلطه یابند. دیگر احساساتمان از دیدن مالکان زر و زور و تزویر که خود را محق ترین خریداران بدنهای زنانه می دانند، جریحه دار نمی شود. شاید وقایعی چون آنچه بر "زنده یاد فاطمه حقیقت پژوه" و دخترانش رفته تلنگری باشد که بر مناسبات اجتماعی کثیف و تهوع آورمان بی اندیشیم. فاطمه حقیقت پژوه را قربانی هرچه بدانیم، مادری بود که در یک موقعیت ناعادلانه، واکنشی غریزی نشان داد. جگرگوشه اش در چنگال دیوسیرتی گرفتار بود که جز منطق زور چیزی نمی فهمید که اگر غیر از این بود، هرگز وارد بستر دختر نوجوانی نمی شد. نمی خواهم که از مرگ آن مرد دفاع کنم. تنها می خواهم اشاره ای به دور باطل زورگویی های مردان جامعه مردسالار داشته باشم که آن مرد با جانش تاوانش را داد و دیگری با فریب خوردن و آن یکی با محرومیت از عشق ورزیدن و ...
بگذریم از این سخنها. فاطمه مادری بود که وادارش کردند که عشق مادرانه اش را خونین کند.
واژه ها ناتوانند از ترسیم این فاجعه.
تنش را که ناشاد کردند. روانش هم با دو دختر بی یاور در این جامعه از هم گسیخته و خشن، آسوده نخواهد بود...
پی نوشت:
دوست گرامی ام رشید اسماعیلی نوشته زیبایی دارد با عنوان شش کلوزآپ از زندگی سگی که بیانگر روزگار ماست. من هم در کامنتی بر دقیق بودن اطلاق صفت "سگی" بر شیوه زیست ناخوشایندمان، تردید کردم که رشید عزیز نیز آن را تصدیق نمود. کامنتم را در پایین نیز قرار می دهم چون چندان با این موضوع بی ربط نیست:
(( دیگر حوصله ای نه برای نوشتن مانده و نه برای امید داشتن و نه برای هیچ چیز...
شاید سگها بهتر از ما باشند. دست کم از پوشش اجباری بی بهره اند. نر و ماده در این خوشبختی شریکند... زبانشان هم یکی است و اختلاف لهجه و زبان به جان هم نمی اندازدشان... به غرایزشان مهار خود ساخته قدسی شده نمی زنند. به همین دلیل هم هست که می دانند که چه می خواهند برای اینکه اگر خرد نداشته باشند دست کم غریزه راهنمایشان است... وضع طبیعیشان هم هابزی نیست که شاید عنوان وحشی نجیب روسو برزانده آنهاست و نه انسان (در هیچ عصری). من نه دیده ام و نه شنیده ام که سگی سگ دیگر را بکشد...عشقبازیشان هم مبتنی بر انتخاب است و نه با زور و گردن کلفتی. در ضمن چیزی هم برای آب کشیدن ندارند...
نه نه ما زندگی سگی نمی کنیم. ما در حسرت زندگی سگی به سر می بریم...))
پی نوشت ۲:
سایت میدان زنان گفتگویی را که متعلق به فروردینماه سال جاری است را با فاطمه حقیقت پژوه درج کرده که می توانید آن را هم در ادامه مطلب و هم در اینجا بخوانید. این گفتگو نشان دهنده این است که فاطمه حقیقت پژوه بیش از هر چیز، قربانی "فقدان آموزش مهارتها و اخلاق اجتماعی" است. یعنی آنچه که باید پدید آورنده بسیاری از ناهنجاریهای امروز جامعه ایرانی دانست. همچنین در این مصاحبه می بینیم که بسیاری از مردان هم قربانیان "مناسبات اجتماعی قلدر مابانه" مسلط بر جامعه ما هستند. ترکیب آن فقدان با این مناسبات، طبیعی است که منجر به چنین فجایعی شود.
ادامه مطلب
۲. یاشار گرامی گرداننده وبلاگ میهنی پربار آذربایجان، یاشاسین ایران به شیوه کار طنز نویس ضد پان ترکیسم با نام بچه پارس معترض بودند که خوشبختانه هر دوی دوستان گرامی با درایت و دور اندیشی از گسترده شدن اختلاف خودداری کردند. بنابراین من هم متن پیشین را پاک کرده و تنها به این نکته اشاره می کنم که بهتر است که زین پس همه ما کوشندگان کارزار با پان ترکیسم، بیش از پیش در تعامل با یکدگیر باشیم تا دوباره شاهد پیدایش سوتفاهمات دشمن شاد کن نشویم. در جمع ما بی تردید یاشار گرامی نه فقط به صرف آذربایجانی بودن که به دلیل هوشمندی و نکته سنجی اش جایگاه بالایی دارد که انتظار می رود همه دوستان همواره ملاحضات روشن بینانه این فرزند دلاور آذربایجان را مد نظر قرار دهند.
توجه:
دوست اندیشمند و مبارزم، رشید اسماعیلی گرامی لطف کرده و یادداشتی گویا بر این یادداشت کوتاه من نوشته است که به خوانندگان ارجمند پیشنهاد می کنم که آن را در اینجا بخوانند.

احزاب سیاسی در اغلب کشورهای جهان نه به گونه ای تصادفی که بر بستر "شکافهای اجتماعی" موجود در آن کشور شکل گرفته اند. شکافهای اجتماعی مولفه های تمایز بخشی هستند که گروهها و نیروهای اجتماعی یک جامعه را از یکدیگر تفکیک می کنند. از مهم ترین این شکافها می توان از مولفه هایی چون طبقه، منزلت، جنسیت، مذهب، قومیت و ... نام برد که تعلق ذهنی یا عینی به هر یک از این مولفه ها، در شکل گیری آرا و کنشهای سیاسی فرد تاثیر تعین کننده ای دارد. این شکافها کمابیش در همه جوامع انسانی وجود دارند اما بسته به اوضاع سیاسی و اجتماعی هر جامعه بسیاری از این شکافها "فعال" و بسیاری دیگر "غیر فعال" می شوند. در واقع این "شکافهای فعال اجتماعی" هستند که آرایش احزاب و نیروهای سیاسی جامعه را شکل می دهند. به این ترتیب که هرچقدر که شکافهای فعال اجتماعی کمتر باشد، بلوک بندی های سیاسی نیز محدودتر می شود و احزاب سیاسی فراگیر و نیرومندی بر عرصه سیاست کشور استیلا می یابند و به ویژه در یک "جامعه تک شکافی فعال" این وضعیت به یک دموکراسی دو حزبی منتهی می شود.بلعکس هر چقدر که شکافهای فعال اجتماعی بیشتر باشد، با تعدد احزاب رقیب و گاه متخاصم سیاسی مواجه می شویم که در یک شرایط سامان یافتگی سیاسی منجر به پیدایش دموکراسی های پارلمانی چند حزبی می شود. بنابراین می توان چنین عنوان کرد که احزاب سیاسی در واقع "نمایندگی" منافع و خواستهای متضاد و گاه متخاصم موجود در شکافهای اجتماعی را بر عهده دارند.*
با نزدیک شدن به زمان انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران، از سوی برخی از فعالان مدنی کشور، تلاشهایی در راستای حمایت از یکی از کاندیداهای احتمالی طیف موسوم به اصلاح طلب یا دوم خردادی آغاز شده و همه این فعالان نیز نکاتی را در مورد ضرورت حمایت از فلان کاندیدا مطرح می کنند. اما آنچه در این بین نادیده گرفته شده و بدان پرداخته نمی شود این است که آن کاندیدا قرار است نمایندگی کدام یک از "گروهها و نیروهای اجتماعی" را بر عهده بگیرد؟این نکته مهم شاید بیانگر چرایی شکست تجربه ۸ ساله اصلاح طلبان و بیهودگی روی آوردن مجدد به این جریان باشد.
در حال حاضر جریان دوم خردادی بر شالوده هیچ یک از شکافهای اجتماعی به راستی موجود در جامعه ایران بنا نشده اند. البته شاید بتوان در خوشبینانه ترین نگاه چنین عنوان داشت که جریان دوم خردادی نماینده نیروی نو اندیش دینی در کشور است. در صورت پذیرفتن این ادعا و نادیده گرفتن عملکرد محافظه کارانه سیاسی و اجتماعی این طیف، و نیز نادیده گرفتن این واقعیت که بسیاری از نیروهای غیر حکومتی این نیرو، دارای تفاسیر پیشرو تر از جریان دوم خردادی هستند، باز هم نمی توان تنها بر اساس یکی از شکافهای اجتماعی در جامعه چند شکافی ایران امروز، ادعای نمایندگی اجتماعی داشت. در چنین وضعیتی بود که در دوره ششم مجلس شورای اسلامی نیز که به مجلس اصلاحات معروف شد، همانند ادوار پیشین و پسین، نمایندگان شکافهای ساختاری جامعه ایران ( یعنی شکافهایی که به طور مستقیم با نظام تقسیم کار اجتماعی مرتبط هستند)، در عمل تنها به طرفداران سرمایه داری دولتی و بورژوازی تجاری (دلال) محدود شده و در سیاستگذاریهای مجلس نقش عمده داشته اند و در این بین هیچ نقشی برای دیگر نیروهای اجتماعی و تولیدی جامعه در نظر گرفته نشده است.*
در سالهای موسوم به اصلاحات نیز هیچ فرصتی جهت پیدایش و رشد نهادهای نمایندگی به نیروهای اجتماعی داده نشد و علت این مسئله نیز واضح بود. جریان دوم خردادی به علت گفتمان حکومتی و تقلیل گرایش در یک شرایط برابر از بسیج اجتماعی ناتوان بوده و هست و به نیکی می داند که فاقد موقعیت نمایندگی برای نیروهای اجتماعی فعال و نیمه فعال در عرصه جامعه ایران می باشد. در حالی که جناح موسوم به اصولگرا از این موقعیت بهره مند بود. تنها راهکار جریان دوم خردادی در این بود که با منسجم و متحد کردن نیروهای اجتماعی، به یک جنبش فراگیر ملی بر علیه جناح مخالف شکل دهد. اما به دو دلیل از اتخاذ این رویکرد خودداری کرد. نخست اینکه به دلیل ماهیت کاملن حکومتی این جریان، گردانندگان آن از پیامدهای احتمالی چنین اقدامی واهمه داشتند و دوم اینکه جریان دوم خردادی، به علت فقدان پایگاه مشخص سیاسی و اجتماعی، تصویر روشنی از موقعیت احتمالی خود در پی چنین اقدامی نداشتند. بنابراین جریان دوم خردادی علی رغم آنکه خود را خواستار اصلاحات و بهسازی نشان می دهد، خود بیش از هر جریانی دیگری به تداوم وضعیت موجود دلبسته است. زیرا در صورت بروز هرگونه دگرگونی عمیق در ساختار حکومتی ایران، مبنای وجودی جریان موسوم به دوم خردادی از میان می رود. زیرا بقای این جریان منوط به سخنگو نمایی از سوی نیروهای اجتماعی سرکوب شده است که در صورت پیدایش نهادهای نمایندگی، این نقش نیز از دوم خردادیها توسط نمایندگان واقعی ستانده می شود."فقدان نمایندگی اجتماعی" اساسی ترین دلیلی است که جریان دوم خردادی را در فرآیند گذار به دموکراسی ناکارآمد و بی انگیزه می کند.
*: ن ک بشیریه، حسین، جامعه شناسی سیاسی، تهران، نشر نی، چاپ دهم (۱۳۸۳)، صص ۱۰۶-۹۹.
*: ازغندی، علی رضا، درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ایران، تهران، نشر قومس، چاپ اول (۱۳۸۵)، ص ۱۷۵.
امروز زمانی که می خواستم از صفحه اصلی بلاگفا وارد صفحه اختصاصی وبلاگ خود شوم، در فهرست وبلاگهای به روز شده وبلاگی با نام آذربایجان را دیدم. کنجکاو شدم که ببینم محتوای وبلاگ چیست و وارد آن شدم. شوربختانه دیدم که یکی از همین وبلاگهای قارچی پان ترکی است و با مجموعه ای از مهملات بی سر و ته. شما هم اگر وقت زیادی داشتید، ببنید:
اما دو مطلب بسیار خنده دار نیز در این وبلاگ بود که دریغم آمد که دوستان نیز از این فرصت مناسب برای خندیدن به این موجودات مضحک بی نصیب بمانند. یکی نظر خواهی این وبلاگ بود که به بهترین شکل نمایشگر عمق بی سوادی و حماقت جماعت پان ترک و نیز هدف نهایی اینها (تجزیه ایران) بود. بیشتر نمی گویم و کپی نظر خواهی را برای دوستانی که حاضر نیستند وقت گرانبهایشان را صرف خواندن این چرندیات بکنند، درج می کنم:
| « مشکل آذربایجان » |
![]() نظر شما در مورد آینده آذریجان ؟ |
1- وضعیت فعلی
.
.
7رای - 6.4%
. 2- رسمی کردن زبان ترکی در ایران
.
.
7رای - 6.4%
. 3- تغییر حکومت ایران به نفع ترکها
.
.
32رای - 29.3%
. 4- حکومت فدرالی مثل آمریکا و سویس
.
.
41رای - 37.6%
. 5- جدایی از ایران و حکومتی مستقل
.
.
9رای - 8.2%
. 6- جدایی از ایران و اتحاد با ترک
.
.
8رای - 7.3%
. 7- برایم فرقی نمی کند
.
.
5رای - 4.5%
. |
|
(در این میان گزینه ۳ در عین خنده داری بیش از اندازه، به بهترین شکل نمایانگر افکار پلید و ضد انسانی و ارتجاعی و عقب افتاده این جماعت است.) اما دومین نکته خنده دار خبری بود دال بر حمایت "باراک اوباما" ریس جمهور منتخب ایالات متحده آمریکا از "آذربایجان جنوبی؟!". ابتدا در حیرت فرو رفتم که نکند تا به این حد حماقت و بلاهت در میان سیاستمداران آمریکایی شیوع پیدا کرده است؟ اما بلافاصله یادم آمد که آیا این جماعت تاکنون جز دروغ سخن دیگری هم گفته اند؟... در همین فکر بودم که دیدم در پایین خبر عبارت "منبع" درج شده و به آن لینک داده اند. پشتم لرزید! بر روی آن لینک کلیک کردم و انتظار داشتم که الان لینک این مطلب را در سایت هواداران اوباما یا سی. ان . ان. یا یه چیزی تو همین مایه ها ببنیم! لینک باز شد و دیدگانم به جمال یک وبلاگ گمنام تجزیه طلب با نام "بیزیم سولدوز" روشن شد! از این استناد معتبر جای دوستان خالی یک خنده ای کردم که نگو! لینک این خبر جعلی: http://www.bizimsulduz.blogfa.com/post-2042.aspx خلاصه اینکه فقط خواستم تنهایی نخندم... پی نوشت: "بیزیم سولدوز" در زبان آذری به معنی "سولدوز برای ماست" می باشد. گفتنی است که جماعت پان ترک شهر "نقده" در آذربایجان غربی را به اصرار سولدوز می نامند. نقده یک شهر کرد نشین می باشد. روان پریشان پان ترک در اوهامشان قصد دارند که پس از تجزیه ایران، این شهر را از کردها باز ستانند! البته بی تردید با نسل کشی و اخراج کردها از نقده. از عنوان این وبلاگ پیداست که گردانندگانش چه سوداهایی را در سر می پرورانند.تجزیه ایران، کرد کشی در راستای شکل دهی به توران بزرگ و ... شاید توجه به این قبیل مسائل و پیچیدگیها و دعاوی جریانات ضدبشری پان ترکیست، برای آنانی که ناجوانمردانه به من و هم اندیشانم صفاتی چون "فاشیست" را مرحمت می فرمایند، خالی از فایده نباشد تا بلکه با خواندن این قبیل نوشته ها، دریابند که میدان دادن به قوم پرستان فاشیست، نه به پلورالیسم که به کشتارهای دهشتناک قومی در کشور منتهی می شود. |
مجتمع آموزشی بزرگی که در دهه ۱۳۴۰ خورشیدی توسط "شارل دوگل" فقید افتتاح گردید، و مدرسه ای دوزبانه (فارسی- فرانسوی) و ممتاز بود،امروز نه تنها دیگر آن موقعیت را ندارد، بلکه هر گوشه اش را به استفاده ای رسانده اند. میوه فروشی، باشگاه بدنسازی، استخر عمومی، لوازم التحریر فروشی، خانه معلم و دست آخر هم اداره آموزش و پرورش هریک در گوشه ای از این مدرسه ارزشمند سبز شده اند.چه حالی می کردند بسازبفروشهای گردن کلفت اگر دستشان به این زمین مرغوب می رسید...
دبیرستان رازی به "اداره آموزش و پرورش منطقه ۳" مبدل شده است. ای خاک بر سر این آموزش و پرورشی که نمی تواند چنین دبیرستانی را حفظ کند که هیچ آنرا بالا هم می کشد!
چه دیده است دیوارهای این مدرسه و چه دیده ایم در آن...
در میان خاطرات متعدد تلخ و شیرینم از سالهای تحصیل در دبستان و راهنمایی و دبیرستان رازی شاید خاطره ای از سال اول دبستان برایم فراموش ناشدنی تر باشد:
دبستانی بودم. کودکی آسوده خاطر از وقایعی که پیرامونم می گذشت. سال ۱۳۶۶ بود که وارد کلاس اول شدم. بزرگترین تفریحم بازی جنگ در کشوری جنگ زده، بزرگترین آرزویم اجازه مادر برای خرید تنقلات کثیف دستفروشانی چرک روی که در کنار مدرسه بساط می کردند، و بزرگترین وحشتم تحقق تهدید "خانم گلستانه" مبنی بر دامن به پا کردن و به مدرسه دخترانه رفتن بود. "خانم حاجی باشی" آموزگار زیبا روی و نیکو خصلتمان که حتی دل تهدید کردن ما را هم نداشت، همواره از معلم کلاس بغلی برای این امر لازم در میان ایرانیان بهره می برد. شنبه هایی را به خاطر دارم که روز را شادمانه به نماز خانه مدرسه می رفتیم تا همان "خانم گلستانه" اینبار مهربانانه برایمان داستانی جذاب تعریف کرده و حرف نوینی از حروف الفبا را بیاموزد. شب آن شنبه را هم با سریال اوشین سر می کردیم. اما پنج شنبه ها فوق العاده بود که زنگ دوم ورزش داشتیم و فوتبال بازی می کردیم... یکی از همین پنج شنبه ها بود (۱۰ اسفند ۱۳۶۶) که شب پیشش تهران پذیرای نخستین موشک عراقی ها شده بود. هنوز بمبارانها را به یاد داشتم اما موشکها جدید بودند. خانه مادربزرگ بودم که موشک چند کوچه پایین تر خانواده ای را به کام مرگ برده بود. هنوز لرزش ساختمان را به خاطر دارم...آری می گفتم. خانم حاجی باشی داشت روی حرف "ط" کار می کرد که صدای مهیب انفجار همه را به زیر نیمکتها فرو برد. دقایقی بعد همه در راهروی مدرسه گریه کنان روی زمین چمباتمه زده بودیم. مدیر مدرسه که جوان ریشویی بود میکروفن به دست گرفته و مدام مرگ را به این و آن حواله می داد و ما از وحشت مرگ می گریستیم. مادران سراسیمه به مدرسه می آمدند و فرزندانشان را با خود می بردند. مادر من هم هراسان آمده بود. آماده رفتن بودم که "محمد شیبانی" دوان دوان به طرفم آمد و گفت:((تیرداد تیرداد کجا می ری امروز آقا ورزش داریم.))
نامه زیر، نامه مهندس بازرگان به محمد رضا شاه پهلوی پس از تسخیر سفارت آمریکا است که پس از 29 سال دکتر ابراهیم یزدی آن را در اختیار رسانه ها قرار داده است:
متن نامه :
بسم الله الرحمن الرحیم
اعلیحضرت سابق آقای محمد رضا پهلوی
اگر همیشه از من صراحت دیده اید که تلخ بوده است فکر می کنم هر دفعه نیز روشن شده است که گفتارم خالی از صداقت و حسن نیت نبوده، و درست از آب در آمده است. حالا هم می خواهم پیشنهادی بدهم که به خواست خدا خیر بزرگ برای همه و از جمله شما و شهبانو در دو دنیا خواهد داشت. در برابر وضع وحشتناک حاضر و مساله لاینحلی که گروگان گیری اعضا سفارت آمریکا و سر سختی طرفین دعوی بر سر استرداد شما بوجود آورده است و می رود که خدای نخواسته عالمی به آتش و مرگ کشیده شود بیایید یک ژست عالی تاریخی و در عین حال ساده انجام دهید: اعلام مراجعت به ایران برای حضور و دفاع خود در محاکمه بنمایید، کلید نجات مملکت و باز شدن گره کور بین الملل و همچنین آزادی وجدانتان و خروج از وحشت حاضر بدست شما است. به خاطر هموطنان و برای اثبات دوستی و خدمتگزاری به آنان و به شریعت که همیشه مدعی بوده اید این کار را بکنید و بی درنگ هم بکنید. گروگان ها آزاد خواهند شد، مردم آمریکا که نمی گذارند دولت شان شاه را تحویل بدهد راضی و خلاص خواهند شد. حمله به ایران و هرگونه مشکلات و مصائب احتمالی مرتفع می شود. اروپا و آسیا از نگرانی بیرون می آیند و بالاخره شهرت جهانی و افتخار خدمت بی نظیری که کفاره ای از گذشته و آبرویی برای آینده خواهد بود می خرید . چه بسا همین عمل تاثیر بر دلها و در محکومیت شما داشته باشد. در هر حال من پیشقدم در تقاضای تخفیف و کوشا برای اخذ گذشت خواهم بود. روسای کشورها نیز چنین وساطت خواهند کرد. این را هم بدانید که در صورت خودداری از چنین شهامت مردانه وضع مردم ایران و دنیا طوری نیست که به سلامت و به سلطنت بر گردید. عاقلانه ترین و خوش عاقبت ترین راه حل همان است که عرض کردم، خداوند ارحم الراحمین است و در توبه و سعادت را به روی بندگان باز گذاشته است.
مهدی بازرگان / تهران نهم آذر ماه 1358
چند روز پیش سالن همایش دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شاهد سخنرانی افشاگرایانه(؟!) "عباس سلیمی نمین" بر علیه "عبدالله جاسبی" ریس مادام العمر دانشگاه آزاد اسلامی بود. بخشی از سخنان سلیمی نمین چیزهایی بود که همه می دانستند. مواردی از قبیل غیرپاسخگویی و فساد مدیریتی و غیره. حتی اگر روزنامه های مدعی اصلاحات بنا بر مقاصد خاصی به روی مبارکشان نیاورند، هرکس که باد دانشگاه آزاد را خورده باشد، این موارد را مشاهده و درک کرده است. اما نکته جالب اسناد دولتی از زمین خواریهای آقای ریس مادام العمر بود که گذشته از این که برای رسوایی این فرد کفایت می کرد، ادعای خنده دار آقای سلیمی نمین را هم مبنی بر آنکه تنها شهروندی حقیقت جو هستند را نقش بر آب می نمود. آخر معلوم نبود که این اسناد از کجا به دست آقای سلیمی نمین رسیده است که آقای جاسبی با گردن کلفتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی، ملک مردم را بالا کشیده و آب هم از آب تکان نخورده. اما آقای "شهروند دلسوز" ظاهرن فراموش کرده بود که در سال ۷۹ متحدین جناب جاسپی چه کسانی بودند! جالب اینکه فردی که وقایع چند سال پیش را که همگان به یاد دارد جعل و تحریف می کند، موسسه تاریخ نگاری را هم اداره می کند و ناگفته پیداست که برونداد موسسه وی چه خواهد بود. این "شهروند مسئول" که بسیار دلنگران قواعد آکادمیک کشور هم بود، از یاد برده بود که یکی از برجسته ترین استادان هنر ایران (استاد نورالدین زرین کلک) در پی غوغاسازی ایشان و صبیه محترمه اشان از کار برکنار شد... خلاصه آنکه هیچ یک از طرفین دعوا حس همدلی و حمایت را بر نمی انگیخت.
شتر گاو پلنگ روزگاریست!...
اما در این میان آنچه به راستی برایم تازگی داشت و دلم را به درد آورد، سرسپردگی احمقانه برخی هم سالانم بود. برگذار کننده جلسه جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. به دیدن این گونه افراد چشمهایمان عادت کرده و تازگی ندارد مشاهده افرادی که منافع فردی یا تعلقات ایدئولوژیک دیدگانشان را بر روی واقعیات اجتماعی بسته است. اما آنچه مرا به شدت حیرت زده کرد، جوانانی در ظاهر متجدد بود که از دانشگاه آزاد واحد گرمسار بسیج شده بودند تا هوچیگری کرده و برای "جاسبی" با نام مستعار "دانشگاه آزاد" هورا بکشند و سلیمی نمین را هو کند. جالب که چه بگویم تاسف آور بود که این هورا کشی نه "همینجوری" که آنچنان با حرارت و احساسات بود که بیننده ای چون مرا که از نزدیک فضای دانشگاه آزاد را لمس کرده بودم به شگفتی وا می داشت. به یاد یک فیلم سینمایی افتادم که در آن تبهکاران هرچه بیشتر پلیس می کشتند، سهم بیشتری از پول دزدی به دست می آوردند. تقصیر من نیست! چند نفری که سرگرم فیلمبرداری و عکس برداری از صحنه بودند و یکی از طرفین دعوا را حمایت می کردند، باعث تداعی شدن آن فیلم برایم شدند.
مشخص بود که این جوانان که ظاهرشان نشان دهنده تعلق اغلبشان به قشر پاینی طبقه متوسط بود، با پاداشهایی از قبیل تخفیف شهریه یا چیزهای دیگر به آنجا آمده بودند و هیجان وصف ناپذیرشان هم می توانست ناشی از این باشد چون منی که لیسانسه همین دانشگاه هستم نمی توانم توجیه دیگری برای حمایت از جاسبی با آن شدت و حرارت بیابم.
دست آخر هم مراسم با زد و خوردها و هتاکی های زننده به پایان رسید و در این بین از جمله دانشجویان دولتی و آزاد اقدام به توهین به هویت دانشجویی یکدیگر هم نمودند که همین شاید یکی از اهداف بود. شکاف "دانشجوی آزاد" و "دانشجوی سراسری" باید همواره فعال باشد...
افسوس خوردم برای صحن و سالن دانشکده حقوق و علوم سیاسی که در این روزگار خطیر شاهد چه "دلقک بازیهایی" است. البته اگر به جای این دلقک بازیها سمیناری به کار خور هم برگذار می شد، نیمی از آن جمعیت هم در سالن نبودند!
اما نتیجه:
شبکه های حامی - پیرو حکومتی و شبه حکومتی در ایران، خیلی بیشتر از آنکه بسیاری از ما می اندیشیم توانایی بسیج توده ها را دارد. در "جامعه توده وار" مبتلا به وضعیت "آنومی"ُ، حتی دانشجویان را هم می توان در شمار توده ها طبقه بندی کرد...
اشعار شاهین نجفی اگر چه بیانگر سرخوردگیهای جانکاه نسل ماست، اما رگه های روشنی از امید به آینده نیز در آن به چشم می خورد. یعنی علی رغم آنکه بازتاب شکستهاست، نوید پیروزی را هم در بر دارد و این آثار وی را شنیدنی تر می کند. شاهین نجفی جسورانه به همه "چلغوزای بی وطن" می پردازد و همانقدر که از "تهمتن" قلابی "فردوسی خط امامی" و "گنجی فرنگی" و "چریک کت شلواری" و "چه گوارای فوکولی" و "دکتر و پروفسور با پیشوند سید" بیزار است، به همراه "بامداد" از "ضحاک" تبری می جوید و از "فریدون" می گوید...
غرور سرکوب شده ملی ایرانیان در آهنگهای شاهین نجفی تنها شنیده نمی شود، بلکه لمس و احساس می شود.
برای شاهین نجفی همچون بسیاری از ما هم درد زن هست و هم درد وطن و هم درد فقر بی عدالتی...
واژه واژه شاهین نجفی در بر دارنده اوضاع و احوال روزگار ماست که باید شنید و شنید و بر آنچه بر ما می رود اندیشید.
آهنگهای شاهین نجفی را از اینجا دانلود کنید.
چندی پیش دوست گرامی ام "کاوش ساعی" در تارنگار گروهی "روزنامک" یادداشتی به عنوان "پان ترکیسم خرس وسط سیاست روز" را نگاشت که نوشته ایشان منجر به آغاز گفتگویی در این باره مابین کاوش ساعی، دوست نازنینم "علی رضا افشاری" و من شد که بی مناسبت ندیدم که نقدم را به نوشته کاوش گرامی در اینجا نیز بایگانی کنم.
برای خواندن متن نوشته کاوش ساعی عزیز در اینجا کلیک کنید.
گفتگوی دوستان گرامی کاوش ساعی و علیرضا افشاری را هم در اینجا بخوانید.
گفتگوی من با کاوش ساعی گرامی را هم در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب


سلسله رخدادها و وقایع سه دهه اخیر به گسترش موج سرخوردگی های سیاسی و اجتماعی در ایران منجر شده و بستر مناسبی را برای رواج و گسترش جریان نژاد پرست و فاشیستی پان ترکیسم در ایران فراهم نموده است. به ویژه آنکه در این سالها کشور ترکیه موفق به دستیابی به بسیاری از پارامترهای توسعه گردیده و به این ترتیب دورنمای دلربا و فریبنده ای را برای جریانات واگرا فراهم می کند. علاوه بر این در تمامی سالهای این سه دهه اخیر، بخش مذهبی و یا مذهبی نمای جریان پان ترکیسم در ایران، با حضور در درون حاکمیت، فرصتهای مناسبی را برای فعالیت آزادانه خود فراهم دیده اند. مجموع این شرایط دورنمای نگران کننده ای را ترسیم می کند. در این بین بخشی از حاکمیت احتمالن بر اساس ملاحضات امنیتی و نه ملی، عده ای از عناصر مزدور و جیره خوار باکو و آنکارا را در اقدامی لازم ولی دیرهنگام دستگیر می کند و در این بین جوسازیها و غوغاسازی آنهایی که تفاوت مخالفت با "حکومت ایران" با "دولت ایران" را در نمی یابند آغاز می شود و دانسته یا نادانسته در راستای مقاصد امپریالیستی آمریکا و خرده قدرتهای منطقه ای چون ترکیه و از همه مهمتر همین "استراتژی ختنه" عمل می کنند. موج حمایتها از جاسوسان و مزدورانی با نام جعلی "فعالان مدنی آذربایجان" به راه می افتد و در فضای نابخردانه جامعه سیاسی ایران، تفاوت میان "مبارز مدنی" و "مزدور و جاسوس بیگانه" به فراموشی سپرده می شود. و به این ترتیب است که در یک وارون نمایی تحریف آمیز "مسئله قومی" به مبنای اصلی مطالبات سیاسی و اجتماعی جامعه مبدل شده و مطالبات اصیل و راستین آزادی خواهانه در حاشیه قرار می گیرد. و این هم در راستای خواست حاکمیت است که به نیکی ترویج جریانات واگرای قومی را مانع مناسبی در تحقق اتحاد ملی برای دستیابی به مطالبات عینی و واقعی جامعه در حال تحول ایران می بیند، و هم در راستای خواست امپریالیستهای آمریکایی که جناح لیبرالش تقویت جریانات واگرای قومی را بدیل مناسبی برای اقداماتی پر هزینه همچون درگیری نظامی با ایران دانسته و از به زانو درآوردن تدریجی این کشور از این راه آگاهی دارند، و جناح نئومحافظه کارش که تلاش می کند که با کمک متحدین پان ترک ایلات متحده در ترکیه و آران قفقاز (جمهوری موسوم به آذربایجان) اقدام به طرد روسیه از حوزه نفوذ سنتی اش در قفقاز ( که بحران گرجستان را باید پیامد این سیاست امپریالیستی آمریکاییها دانست)، بنمایند. در این بین کسانی که از این جریان هیچ سودی نخواهند برد، آنهایی هستند که امروز آگاهانه یا نا آگاهانه، در راستای باورهای ارزشمند انسان مدارانه خود، از فاشیستهای پان ترک حمایت معنوی می کنند.
این جستار ارزشمند "دکتر حمید احمدی" استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران را در این باره حتمن بخوانید:
استراتژی نوین پان ترکیسم: استراتژی "ختنه"
پینوشت(۱):
عکسها را از تارنگار ارزشمند آذربایجان، یاشاسین ایران (کارزار با پان ترکیسم) که توسط فرزند دلاور آذربایجان، یاشار گرامی اداره می شود، تهیه کرده ام که در همینجا از ایشان بابت اجازه ای که به من جهت استفاده از تصاویرشان دادند، سپاسگزاری می کنم.
جاوید و پاینده ایران آباد و آزاد
پینوشت (۲):
امروز( ۱۷/۷/۱۳۸۷) متوجه شدم که سایتی به نام دامنه به این نوشته لینک داده است. پس از بازدید از صفحه این سایت دیدم آقایی به نام مهران که ظاهرن مقیم استرالیا بودند افاضاتی به این مضمون درباره این نوشته کرده اند که در جمله ((آنهایی که تفاوت مخالفت با "حکومت ایران" با "دولت ایران" را در نمی یابند )) به جای دولت، باید کشور باشد و تاسف خورده اند بر بی سوادی من دانشجوی سیاست و این بی سوادی من را نشانگر وضعیت بقیه تحلیل هم دانسته اند. ایشان اضافه کرده است که وقتی سربازان فارس(؟!) کتابهای ترکی را از کتابخانه های آذربایجان بیرون ریخته و آتش می زنند(؟!) ترکها هم حق دارن که کتابای فارسی را آتش بزنند! سپس ایشان بدون شناخت از من و یاشار گرامی در اصالت عکسها تردید نموده و بیان می دارند که ایشان هم می توانند در استرالیا کتابهای عربی را آتش زده و از آن عکس بگیرند. آقا مهران وقیحانه اضافه کرده است که با انتصاب حمید مولانا به مشاورت ریس جمهور، برخی کراواتی ها (مانند من) هم می خواهیم به ایشان نزدیک شویم و در همین راستا نوشته اینجانب را شبیه به مواضع ریس جمهور دانسته اند.
خواستم که پاسخ ایشان را در همانجا دهم که این کار برای افراد غیر عضو در سایت میسر نبود. از آنجایی که تمایل به عضویت در این قبیل پایگاههای الکی خوشی نداشتم، تصمیم گرفتم که پاسخ ایشان را در همینجا درج کنم.
در مورد نخست به ایشان یاد آور می شوم که تفاوت مهمی در تعریف دولت (state) و حکومت(government) وجود دارد. حکومت ناپایدار اما دولت پایدار است. حکومت در نتیجه انقلابات و انتخابات تغیر می کند، اما دولت در معرض چنین تغیراتی نیست.حکومت در واقع کارگزار دولت است. به این ترتیب است که دولت ایران پدیداری ثابت است و این حکومتها هستند که تغیر می کنند. "کشور" که مفهوم مورد اشاره ایشان است تنها یک گستره سرزمینی است که نمی تواند مخالف یا موافقی داشته باشد.بهتر بود ایشان پیش از اظهار فضل در این باره اندکی تحقیق می نمود.
این ادعای کودکانه و خنده دار ایشان در این مورد که "وقتی سربازان فارس(؟!) کتابهای ترکی را از کتابخانه های آذربایجان بیرون ریخته و آتش می زنند(؟!) ترکها هم حق دارند که کتابهای فارسی را آتش بزنند!" بیش از هرچیز نشانگر ذهنیت پریشان و عدم شناخت ایشان از مسائل ایران است. بی شک اگر ایشان در ایران به خدمت سربازی می رفت در می یافت که خرده نظام سرباز گیری در ایران هم مانند سایر نقاط دنیا مبتنی بر مقوله قومیت نیست. ایشان جوری سخن گفته که انگار کشوری به اسم فارس جایی را اشغال کرده و سربازان بیگانه در سرزمین اشغالی هرچه می خواهند می کنند! این آقا و همسانانش توانایی درک این مهم را ندارند که در ایران برخلاف القائات اخیر محافل وابسته به آمریکا، نظام مناسبات اجتماعی مبتنی بر مولفه قومیت نیست. تقصیری هم ندارند چونکه از دستاوردهای "حکومت جمهوری اسلامی" اخلال در "روند جامعه پذیری جوانان" بوده است و این افراد با این وضعیت هنگامی هم که مهاجرت می کنند، به راحتی تحت تاثیر انواع القائات و شانتاژها واقع می شوند. برای آگاهی جناب مهران و همسانانش بد نیست اضافه کنم که در ایران اقوام فارس و ترک وجود خارجی ندارند بلکه ما دارای دو جامعه زبانی پارسی و ترکی هستیم که اتفاقن دارای مناسبات اجتماعی تنگاتنگی هم با یکدیگر هستند. خود من محصول ازدواج دو تن از اعضای این دو جامعه زبانی می باشم پسر جان! دفاع از کتاب سوزی هم حتی اگر هم مانند ادعای مضحک و غیر مستند ایشان یک واکنش باشد، به قدری ابلهانه است که گوینده اش باید زبان گشودن را منوط به "آدم شدن" خود بکند.
در مورد اصالت عکسها هم مهران تنها در مورد عکس کتاب سوزی تردید کرده بود. چرا که سایر عکسها آنچنان واضح است که جای تردید باقی نگذارد. به ایشان یاد آور می شوم که در تاریخ 21/9/85 فعالان پان ترک در مراسمی پر سر و صدا و در نمایشی فاشیستی، اقدام به سوزاندن کتابهای درسی و غیر درسی ادبیات و دستور زبان فارسی، احمد کسروی، شاهنامه فردوسی، گلستان و بوستان سعدی، خمسه نظامی گنجوی، مثنوی معنوی مولوی، دیوان اشعار پارسی شهریار و کتب مزین به نام کورش بزرگ کرده اند که آن موقع در بسیاری از پایگاههای خبری پارسی زبان و نیز پایگاههای متعلق به جماعت پان ترک،با عکس و تفصیلات انعکاس یافت که احتمالن به گوش شما در استرالیا نرسید. به هر حال می توانید برای نمونه به این لینک بنگرید:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/11488
در مورد اتهامی هم که به شخص من وارد کرده اند باید بگویم که من حدود 5 سال است که در درون مرز زیر تیغ همه مخاطرات برای میهنم بدون هیچ چشمداشتی مبارزه و فعالیت کرده ام و سوابقم با نامم مشخص است. وقتی که نابخردی چون مهران که در ساحل امن هم سرگرم دلمشغولیهای شخصی است، چنین ناجوانمردانه به من اتهام بزند، تنها یک پاسخ برایش دارم:
"خفه شو!"

ریچارد رایت (Richard Wright) نوازنده ارگ و پیانوی گروه جاودانه پینک فلوید (Pink Floyd) روز دوشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۸ در سن ۶۵ سالگی، دیده از جهان فرو بست. این خبری ناخوشایند برای تمامی دوستدارن گروه جاودانه پینک فلوید بود. نوازندگی به یاد ماندنی ریچارد رایت به ویژه در قطعه افسانه ای "اکوز" (Echoes)آلبوم "میدل" (Meddle-1971)، از به یادماندنی ترینهای موسیقی راک می باشد. ریچارد رایت و نیک میسون (Nick Mason) درامر گروه، دو عضوی بودند که در تمامی آلبومها و اجراهای گروه شرکت داشتند.
یاد ریچارد رایت با آثارش همواره جاودانه خواهد بود...

در پی انتشار شایعه ناخوشایند درگذشت "کورش یغمایی" پایه گذار موسیقی سبک راک (Rock)در ایران، روز گذشته در پایگاهای اینترنتی به پیگیری صحت و سقم این خبر پرداختم که خوشبختانه تکذیب این شایعه ناگوار را در سایت پسر ایشان"کاوه یغمایی" دیدم. همچنین در این جستجو بود که سایت رسمی کورش یغمایی را هم یافتم. به هر روی بر آن شدم که به این بهانه یادی از استاد پیشکسوت موسیقی راک ایران، بنمایم.
ادامه مطلب
.jpg)
چرا سخن گفتن به زبان محلی در مدرسه و سایر مکان ها با تمسخر و تحقیر دیگران روبرو می شود و آیا تسلط زبان فارسی در اینجا مقصر نیست
چرا فارسی در ایران به عنوان زبان میانجی انتخاب شده و نه زبان های دیگری که جمعیت بیشتری در کشور دارند؟


تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو
پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهرکس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه ای
صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان
مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر
روز سختی چشم امید از تو دارد همچنان
بی کس است ایران به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
استاد شهریار
عکسها را یاشار گرامی مدیر وبلاگ ارزنده یاشاسین ایران (کارزار با پان ترکیسم) تهیه نموده اند که در همینجا از ایشان بابت این عکسها و هشدار به جایی که در مورد نمایش تجزیه طلبانه پان ترکیستها در بازی هفته گذشته تیم ملی ایران با تیم ملی اران (جمهوری موسوم به آذربایجان) داده اند، سپاسگزاری می کنم.
گزارشی که از شبکه خبر سیمای جمهوری اسلامی در ۱۰ شهریور ماه پخش گردید، تمامی تردیدهایی که در مورد ایرانی بودن مشوقین تیم ملی اران (که از سه بازیکن آفریقایی، آمریکای لاتینی و روس نیز بهره مند بود!) وجود داشت را برطرف نمود. در شرایطی که کمبودها و ناکارآمدیها روز افزون، جامعه ایرانی را به لحاظ ذهنی و کارکردی دچار بیماری و اختلال کرده است، پیدایش این قبیل جریانات چندان دور از انتظار نیست. تنها نمایش آزادانه این تمایلات تجزیه طلبانه و فقدان هرگونه برنامه ریزی جهت پیشگیری از این افتضاح و یا برخورد با عوامل این خیانت به ملت و کشور ایران جای پرسش دارد.
خوشبختانه جمعیت محدود این میهن فروشان در مقابل شمار چند هزار نفری طرفداران تیم ملی ایران (با توجه به بافت جمعیتی استان تهران بی تردید این جمعیت شامل عده زیادی از ایرانیان آذربایجانی بوده است) که با شوری میهن دوستانه به تشویق تیم ملی ایران می پرداختند، بیش از هر چیز نشانگر توان اجتماعی محدود این گروه است. یکی از ویژگی های بارز جریان پان ترکیسم، تلاش خستگی ناپذیر این گروه در راستای نمایش حضور هرچند کمرنگ خود در عرصه های مختلف اجتماعی است. پرسش در اینجاست که چگونه در میان نیروهای متعدد سیاسی و اجتماعی که هریک به حق خواستار نمایاندن موجودیت خود در عرصه عمومی هستند، تنها جریان پان ترکیستی است که از مانع مهمی در این بین برخوردار نیست؟ چگونه این جماعت می توانند بی محابا با برافراشتن پرچم کشوری بیگانه در درون مرزهای ایران بر علیه امنیت ملی کشور اقدام کنند و وقیحانه بر علیه یکپارچگی ملی و سرزمینی ایران شعار دهند و با هیچ برخوردی مواجه نشوند؟...
اما گم شدن زوزه های تجزیه طلبانه این جماعت چند ده نفره خردباخته در میان فریادهای میهن دوستانه جمعیت ده هزار نفری ورزش دوستان حاضر در ورزشگاه آزادی، نشانی از فرجام محتوم جریان فاشیستی و نژادپرست پان ترکیسم در ایران می باشد...
| عضو هئیت رئیسه مجلس از خارج شدن لایحه حمایت از خانواده از دستور کار مجلس با هدف انجام کار کارشناسی بیشتر خبر داد. | |
|
حمید رضا حاجی بابایی در گفتگو با خبرنگار مهر ضمن اعلام خبر از دستور کار خارج شدن لایحه حمایت از خانواده اظهار داشت : احساس شد لایحه حمایت از خانواده به دلیل مباحث گوناگون و حواشی که در پی داشت نیاز به کار کارشناسی بیشتری دارد و به همین دلیل هیئت رئیسه مجلس تصمیم گرفت این لایحه را برای بررسی بیشتر به کمیسیون قضایی مجلس ارائه دهد. وی با بیان اینکه کار کارشناسی دقیق در مورد لوایح و طرح هایی که حساسیت اجتماعی بیشتری دارد ضروری به نظر می رسد تصریح کرد : با همین استدلال لایحه حمایت از خانواده به خصوص در مورد ماده 23 که حساسیت اجتماعی به وجود آورده است مورد بررسی و تحقیق بیشتر قرار می گیرد. |
این عقب نشینی آشکار قشریون که در صدد رجعت دادن زنان به پستوی خانه ها هستند، تنها در پی واکنش و پیگیریهای فعالان عرصه حقوق زنان حاصل گردید و برای همه آزاداندیشانی که به مخالفت با این لایحه ارتجاعی پرداختند، پیروزی مهمی بود. از این جهت که این عقب نشینی در شمار معدود مواردی است که افکار عمومی بر قدرت حاکم چیره شد. هرچند که هم اکنون هم بسیاری از مردانی که فاقد ذهن توسعه یافته هستند می توانند با استناد بر قانون شرع، قانون مدنی را نادیده گرفته و همسر دوم اختیار کنند، اما خروج لایحه موسوم به حمایت از خانواده از دستور کار مجلس، نشانگر آغازی است بر تاثیر گذاری ناگزیر نیروهای اجتماعی جامعه بر ساخت قدرت سیاسی ایران و نشانگر ناتوانی این ساخت از نادیده گرفتن واقعیات جامعه پیشروی ایرانی در بلند مدت. پس این پیروزی بر همه ایرانیان آزاد اندیش خجسته باد...

چند روز پیش آقای "مهندس کورش زعیم" عضو هیئت رهبری جبهه ملی ایران با خبرگزاری جبهه ملی ایران گفتگویی داشته اند که هنگامی که در وبلاگ شخصی ایشان آنرا مطالعه نمودم، انتقاداتی را به گفته های ایشان وارد دیده و در کامنتها با ایشان در میان گذاشتم. آقای زعیم نیز بزرگواری نموده و پاسخی به انتقادات من داده اند که خوانندگان گرامی را دعوت می کنم که در ادامه مطلب این گفتگو ها را بخوانند.
ادامه مطلب

نوجوان بودم که به مطالعه تاریخ جهان علاقه مند شدم. در آن سالها "رابرت موگابه" رهبر آزادیبخش ملت آفریقایی زیمبابوه از سیطره رژیم نژادپرست "یان اسمیت" در رودزیای سابق (زیمبابوه امروز) از قهرمانان مبارز برای من بود. به ویژه که در همانسال (۱۹۹۴م) هم شاهد سقوط رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی و موفقیت دیگر رهبر آزادیخواه و برابری طلب (البته نه به آن مفهوم مورد علاقه همکلاسی های چپگرای ما) آفریقایی، "نلسون ماندلا" بودم. دو رهبری که هریک راهی متفاوت را برگزیدند. ماندلا با درایت و هوشمندی کشورش را از کینه های ناشی از شکاف ها و تضادهای اجتماعی و نژادی به دور نگه داشت و جامعه ای سعادتمند و پیشرو بنا نهاد، اما "موگابه" با تقویت و فعال کردن این شکافها و تضادها خواست که همواره قهرمانی انقلابی باقی بماند و امروز چنین ((زیمبابوه)) را به سیه روزی انداخته است...
اما علت اینکه با فراموش کردن بدبختی ها و مصائب خودمان به ناگاه یاد آفریقا افتادم این بود که بعد از مدتها امروز به آهنگ زیبا و شورانگیز "Zimbabwe" از آلبومی به همین نام اثر خوانده آفرقایی تبار مشهور "Bob Marley" گوش می دادم. این ترانه را باب مارلی در سال ۱۹۸۰م یعنی زمان پیروزی موگابه و تغیر نام رودزیا به زیمبابوه خوانده است. شعر این ترانه لبریز از خوشبینی به آینده است. دریغم آمد بر آن احساسات پاک باب مارلی و بسیاری دیگر از آفریقاییهای آن روزگار و دلم گرفت... شاید "باب مارلی" خیلی خوشبخت بود که سال بعد(۱۹۸۱م) درگذشت و "گندیدن" قهرمانش را در گذر روزگار ندید...

هفته پیش از دوستان شنیدم که سریالی که چون دیگر آثار صدا و سیما مملو از جعل و تحریف است، در شاهکاری تازه به تخریب خیزش ملی آذربایجانیان و دیگر ایرانیان در سرکوب غائله پیشه وری در این پاره ناگسستنی میهن پرداخته است. روز جمعه به طور کاملن اتفاقی شاهد پخش تکرار این سریال از تلویزیون بودم و بایسته دیدم که نقدی بر آنچه دیده ام بنویسم. در این نقد در سه بخش ابتدا به سابقه و دلیل تحریف تاریخ در تولیدات سیما می پردازم، سپس این سریال "سالهای غریب" را مروری کرده و در پایان نیز به بررسی ادعاهای ارائه شده اخیر در این سریال می پردازم.
ادامه مطلب

بیش از یکسال است که هرروزه خیابانهای شهرهای ایران پس از وقفه ای چند ساله شاهد برخوردهای زننده و ناقض حقوق بشر نیروهای انتظامی با زنان و دختران متجدد است. در این یکسال نیز همانند سالهای گذشته بازنده محتوم این پیکار نابخردانه، باورمندان به گفتمان حاکم بر کشور هستند.چرا که در این 30 سال همواره مجبور شده اند که برای پیشبرد سلایقشان به سخت افزارانه ترین وسائل ممکن متوسل گردند. اما پیشینه این قبیل برخوردها چه بوده است و چرا در اساس حاکمیت در این شرایط بحرانی اقدام به چنین برخوردهایی می کند؟ این پرسشی است که در این نوشتار تلاش می شود که تا اندازه امکان بدان پرداخته شود.
ادامه مطلب
یکی از عناصر وابسته به حزب کمونیست کارگری (کدام جناح؟!) به نام "نوید مینایی" در مقاله موهنی به نام "ناسیونالیسم گوگلی" افاضاتی فرموده که لازم دیدم سکوت چند ماهه را شکسته و ملاحظات خاصی را که در خودداری از حمله مستقیم به این تکرارهای کمیک تراژدی سرخ در نظر داشتم به کناری نهاده و به بیان آنچه شایسته این وقاحت سرخ است، بپردازم.
ادامه مطلب
راهپیمایی ده ها هزار نفر از هم میهنان تبریزی در دفاع از نام تاریخی خلیج پارس و پاسداری از شرف و آبروی ملی ایران، نه امری دور از انتظار است و نه واقعه ای شگفت انگیز. تبریز و آذربایجان همواره در ایران دوستی و آگاهی ملی پیشتاز بوده اند. دلیلی ندارد که اکنون نیز چنین نباشد. آذربایجان دیار بابک خرمدین، شاه اسماعیل و شاه عباس صفوی ، طالبوف تبریزی، ستارخان،احمد کسروی و هزاران دلاور بلندآوازه و گمنام دیگر می باشد که هریک به تنهایی نمادی هستند از آزادگی و سر افرازی ایرانیان. بزرگانی که با اندیشه های والا و خونهای پاکشان بر پیکره جهل و ظلم ضربه ها نواخته و تاریخ این کهن مرز و بوم را آراسته اند...
به راستی که زبان ناتوان است از تفسیر این حضور دشمن شکن هم میهنان تبریزی. بنابر این از دوستان و خوانندگان دعوت می کنم که به گزارش تصویری آقای پیمان پاکمهر خبرنگار ایران دوست و کوشای آذربایجانی در لینک پایین بنگرند:
*** دوستان و یاران هم اندیش، خوشبختانه آقای بهرام آبتین در شب شنبه ۲۴ فروردین از بند رها گردید. اما همچنان این نابخردی و ناجوانمردی کسانی که میهن دوستی را به جرم دفاع از میهن در بند کشیدند در یادهایمان خواهد ماند...
به امید سرفرازی ایران و ایرانی![]()

گریه کن دخت وطن. گریه کن... بگذار که من هم گریه کنم. بگذار که دست کم خودم را راضی کنم که با تو گریه کرده ام. بگذار که خودم را اینچنین تسکین دهم. بگذار که من هم در این احساس وحشت با تو همراه باشم. بگذار که من هم در این ستمدیدگی با تو همراه باشم. بگذار که خون گریه کنم. بگذار که من هم با تو بشکنم. بگذار که من هم با تو فرو بریزم. بگذار که من هم از هجوم ددان به لرزه بیفتم. بگذار که من هم در زیر تیغ نفرت قرار بگیرم. بگذار که من هم فرصت نفرت داشتن را نیابم. بگذار که من هم ...
اما تو هم چون من فراموش نکن. تو هم چون من هرگز نبخش. تو هم چون من تفاوتی بین اینها نبین. تو هم چون من فریب غمزه های ملتمسانه ای را که در پی این نهیب ها خواهد آمد، نخور. تو هم چون من منتظر باش. تو هم چون من امیدوار باش...
پینوشت:
به پیشنهاد یار گرامی و دوست هم اندیشم فرامرز عزیز شعری از شاعر فقید مهدی اخوان ثالث (م. امید) درج میکنم که بسیار با روزگار امروز ما که این عکس بالا یکی از دلخراشترین مظاهرش است، همسانی دارد. از همین روی ضمن سپاسگزاری از فرامرز گرامی، شعری را که وی برگزیده است، در پایین درج میکنم.
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
مهدي اخوان ثالث (م. اميد)
به راستی وقاحت را به کجا رسانده اند؟ گویی آنها که سالها دم از "دموکراسی برای ایران" می زدند، از فرط ذوق زدگی از برنامه های عقیم مانده نئوکانها، رودربایستی را به کناری نهاده و آشکارا آنچه در سر دارند را نشان می دهند. جماعتی که بارها "به دروغ" مدعی میشدند که ما تجزیه طلب نیستیم، حال با بی شرمی به وجود پرچم ایران اعتراض میکنند! آنهایی که هروقت نیاز به کسب مشروعیت از سوی گروههای مترقی ایرانی داشتند مدام بر این گفته "ملا مصطفی بارزانی" -که در زمانی که به حمایت دولت وقت ایران به شدت نیاز داشت گفته بود- استناد میکردند که "هرجا کرد است آنجا ایران است" حال حتی پرچم ایران را تحمل نمیکنند. به راستی چگونه است که اینها به یکبار چنین گستاخ شده اند؟ روشن است:
۱. هنگامی که مواجهه جویهایی بی مورد سیاست خارجی جمهوری اسلامی، ما را درگیر تنازعاتی در سطح منطقه کرده که هیچ ارتباطی به "منافع ملی ایران" ندارد، به ویژه در این روزگار که همه کشورهای منطقه خواهان صلحند،چنین گروههایی هم مورد حمایت آمریکا و متحدانش قرار میگرند.
۲. وقتی از آن سو اپوزسیون با فرومایگی هرچه تماتر (عده ای برای به دست آوردن حمایت آمریکاییها و عده ای از سر نا آگاهی و ساده دلی) به ناگهان کشف میکند که در تمای این سالها اساسی ترین مشکل ایران، ستم قومی!!! بوده است، وقتی نوه رضا شاه با این جماعت ملاقات میکند، وقتی جبهه ملی شاخه آمریکا تحت نام "جمهوری خواهی" با این جماعت نشست برگزار میکند، وقتی علیرضا نوری زاده که خود را هوادار شاپور بختیار - که در زمان حیاتش مواضعی صریح بر علیه تجزیه طلبان کردستان میگرفت- مینامد و آنگاه وقیحانه به جانبداری از پیشمرگه ها میپردازد، وقتی رضا براهنی ایران ستیز که به راستی دوران حیات روشنفکری اش در ایران سپری شده در کانادا پدرخوانده چالش ناپذیر روشنفکری تبعیدی ایرانی در این کشور میشود، وقتی دوستان پان ایرانیست به جانبداری های ناسنجیده از قومگرایی کردی میپردازند و دبیرکل حزب مقاله ای در مجله ای که قرار است ملی باشد درج کرده وبا تاختن به اقدام بزرگ رضاشاه در"عشیره زدایی از سیاست" از قاضی محمد تجزیه طلب به عنوان قهرمان ملی یاد میکند، وقتی دانشجویان عزیز تحکیمی غیر مسئولانه روز ملی دانشجو را به فرصتی برای جولان دادن این جماعت و بالابردن پلاکارد "حق تعین سرنوشت برای ملیتها" و سر دادن شعار "کوردستان گورستان فاشیستها" بدل میکنند، وقتی تنی چند از پیشکسوتان "ملی گرایی" آنچنان غرق در مصلحت اندیشی میشوند که از اعتراضات چند دانشجوی ملی اعلام برائت کنند تا مبادا که فرصت مصاحبه با ادوارنیوز را از دست بدهند و فرصتی در اختیار "شارلاتانی" چون نوری زاده قرار دهند که بنشیند در صدای آمریکا و وقیحانه دروغ بگوید که در فضاحت ۱۸ آذر دانشجویان ملی هم حضور داشتند، وقتی عده ای از رهبران ملی گرایی بی شرمانه میگویند که ببینیم که چه میشود، وقتی... چپ سنتی هم که نیازی به بازگویی ندارد. پرونده ای سیاه تر و رسواتر از همگان در این زمینه دارد. گروههایی که مارکس را درکنار عشیره ها و قبیله ها قرار دادند... وقتی که ما چنینیم، آری چنین میشود.
۳. وقتی که اصلاح طلبان؟!!! برای به دست آوردن رای آنچنان این سرزمین را میراث پدری خود می انگارند و جلایی پور را یکشبه به مدافع قومپرستی کرد مبدل میکنند و روزی دیگر شیخ ۵۰ هزار تومانی را به دیدار با جواد هیئت و رهبران جریان پان ترکیسم وطنی میفرستند، وقتی حتی قالیباف درباره "نگرشی نو به دولتهای محلی"( که احتمالن باید منظور نوعی فدرالیسم اسلامی بوده باشد) در دانشگاه تربیت مدرس سخنرانی میکند و وقتی که ابراهیم یزدی بر سر نام خلیج پارس با یوسف عزیزی بنی طرف مناظره میکند و هر دو بر بی مهری ایرانیان بر اعراب و فلسطینیان تاسف میخورند...
آری هنگامی که ما چنیینیم، آنها نیز چنانند!
ایران دوستان! آزادی خواهان! روشنفکران! جوانان جان به لب رسیده! دوستان تحکیم! یاران پان ایرانیست!
بشنوید زنگ خطر را! ما را چه میشود؟! به کجا میرویم؟! آیا بازهم میخواهیم برخورد سلبی ۵۷ را تکرار کنیم؟
می دانم که در پی این نوشتار آماج حملات گسترده قرار میگرم اما باکی نیست!
چو ایران مباشد تن من مباد...
۲۸ دی ماه ۱۳۸۶

آزادیخواهی تنها در گفتمان لیبرالیستی خلاصه نمیگردد و هستند بسیاری از آزادیخواهان که در خارج از این گفتمان بر ارزشهای دموکراتیک پایبندند. با نجات بهرامی گرامی در مورد همسانی گفتمانی و یکسان بودن اصول دکتر مصدق و پهلویها هم دانستم و اعتقادم بر این است که اختلاف نه بر مبنای تضاد نظری که در مورد "روشهای نیل به توسعه" بوده است. من خود عملکرد دکتر مصدق را به "سوسیال دموکراسی" نزدیکتر میبینم تا لیبرالیسم. حتی معتقدم سیاستگزاری های اجتماعی محمدرضاشاه پهلوی نیز در 2 دهه پایانی حکومتش آشکارا متاثر از "نظام دولتهای رفاهی" که برنامه اجتماعی تمام احزاب سیاسی سوسیال دموکرات آن روز دنیا بود، قرار داشت. بنابر این معتقدم که تا به امروز ما در ایران شاهد استقرار یک دولت با برنامه های اجتماعی مشخصن لیبرالیستی نبوده ایم. در واقع تمام نیروهای سیاسی دموکراتیک در ایران نیز تا همین چندی پیش همواره بر ماهیت سوسیال دموکرات خود تاکید داشتند. اما با آغاز رکود ناشی از برنامه های دولتهای رفاهی در اروپا که از بحران اقتصادی سال 1973 انگلستان آغاز شد و طی آن دولت کارگری ویلسون آشکارا بسیاری از خدمات دولتهای رفاهی را در محاق تعطیلی گرفتار نمود، تا به امروز که احزاب راستگرای آلمان و فرانسه مرکل و سارکوزی را به قدرت رسانده و در صددند که خدمات دولتهای رفاهی را به عنوان عامل اصلی پیدایش رکود حذف کنند، به تدریج سوسیال دموکراسی آن جلوه مترقی و کارگشایش را در سطح جهانی از دست داده است. امروزه در کشورهای صنعتی تمامی احزاب سوسیال دموکرات و یا چپ دموکرات سقف مطالباتشان را تا حد حفظ "حداقلی" خدمات تامین اجتماعی تقلیل داده اند. از همین روی است که باید گفت که دیگر تفاوت چندانی به لحاظ کارکردی میان احزاب و دولتهای "سوسیال دموکرات " و "لیبرال دموکرات" در جهان امروز وجود ندارد. اگر آخرین نظریه پرداز اجتماعی سوسیال دموکراسی را "آنتونی گیدنز" دانسته و همین فرض را در مورد لیبرال دموکراسی درباره "جان رالز" داشته باشیم، و کاربردی شدن نظرات هریک از این دو را با کمی اغماض به ترتیب در دولتهای بلر و کلینتون بجوییم، میتوانیم تایدی بر این فرض ارائه دهیم. من معتقدم که امروزه با مشخص شدن و عینیت یافتن محدوده "حقوق فردی" و "منافع جمعی" بیش از هر زمان دیگری "سوسیال دموکراسی" و "لیبرال دموکراسی" در موازات یکدیگر قرار گرفته و به همسانی گفتمانی دست یافته اند. تاکید اغلب لیبرالها بر عنوان "لیبرال دموکراسی " خود بیانگر نزدیک شدن نظری این گفتمان به یک دموکراسی اجتماعی است. به این دلیل که به تعبیر "هانا آرنت" دموکرات بودن خود بار مفهومی "جمع باوری" نسبی را به همراه دارد. از سوی دیگر نیز امروزه هیچ سوسیال دموکراتی نیست که کارکرد مثبت بازار آزاد را نفی کند.
بنابراین میتوان با عنایت به آنچه گفته شد چنین نتیجه گرفت که در شرایطی که این دو دیدگاه به نزدیکی بیش ازپیش با یکدیگر دست یافته اند، در هر جامعه بسته بر شرایطی که با آن مواجه است، کنشگران سیاسی بر یکی از این دو دیدگاه پای خواهند فشرد. به این ترتیب که در آنجایی که "حقوق فردی" دستخوش تعدی میشود، وجه لیبرالیستی و در آنجایی که "منافع جمعی" پایمال میگردد وجه سوسیالیستی در پراتیک سیاسی پررنگ تر میگردد. به این ترتیب امروز در میان احزاب و کنشگران سیاسی در جهان بسیاری هستند که دارای سابقه ای سوسیال دموکراتیک بوده ولی امروز برنامه های لیبرال دموکراتیک را پی گیری میکنند. بایسته است که امروز کنشگران سیاسی و اجتماعی ایرانی نیز بر ضرورت پیگیری "حقوق فردی" در موازات "منافع جمعی" بی اندیشند.
بد نیست که این را هم اضافه کنم که به علت ماهیت غیر ایدئولوژیک "ناسیونالیسم ایرانی" این گفتمان همواره این ظرفیت را داراست که رویکرد خود را بنا بر شرایط و اقتضائات روز، از میان یکی از این دیدگاهها برگزیند.

"در حیاط میان دو ساختمانِ جدید و قدیم دانشکده ایستاده ام و پُکی به سیگارم می زنم."
چند روزِ پیش از یکی از کودکانِ فکری که در وادی بی صاحب مانده ی جنبش دانشجویی، گرداننده ی طیف موسوم به لیبرال یا فراکسیون مدرن دانشکده ی حقوق و علوم سیاسیِ دانشگاه تهران شده (چقدر اسامی در ایران بی محتوا شده!) شنیده بودم که چه برنامه هایی دارند و پیش بینی می کردم که امروز شاهد چه حماقت هایی خواهم بود. می دانستم که حضرات قرار است در تجمعی که به مناسبت بزرگداشت 16 آذر در روز 18 آذر برگزار می کنند، از قومگرایان کرد برای زینت بخشیدن به جمع واپس خورده و ورشکسته شان استفاده کنند. در چند روز گذشته با تنی چند از دوستان تلاش نمودیم تا ترتیبی دهیم، بلکه مانع وقوع این افتضاح شویم. اما خودمان هم می دانستیم که تلاشِ بی ثمریست. ما هیچ اهرمی جهت تاثیرگذاری بر تازه به دوران رسیدگان سیاسی که بر مسند هدایت نهادهای دانشجویی تکیه زده و تمامی کنش سیاسیشان، معطوف به مصاحبه با تلویزیون پارسی زبان صدای آمریکاست، در دست نداریم.
ادامه مطلب

ناسیونالیسم یا ملت گرایی از نگرش ها و دستاوردهای انسان مدرن است که به عنوان یک رهیافت سیاسی، نخستین بار در قرن 16میلادی در اندیشه های “نیکولو ماکیاولی” اندیشمند و سیاستمدار ایتالیایی ارائه گردید و سپس در قرن 17 میلادی و درپی انعقاد معاهده صلح وستفالی در اروپا- که نقطه آغاز تشکیل دولت های ملی در جهان بود- ورود تدریجی از جنبه نظر به عرصه عمل را تجربه کرد.
تفاوت میهن دوستی ماکیاولی با آنچه پیش از وی به عنوان رویکردهای میهن دوستی در پاره ای از نقاط گیتی وجود داشت را باید ورود مفهوم “ملت” در کنار مفهوم ”سرزمین” دانست. به این ترتیب ناسیونالیسم فرد را از تعلق به مفهوم نوینی به نام “ملت” آگاه کرده و حس وفاداری وی را به این واحد اجتماعی برمی انگیزاند. از آنجایی هم که لازمه وجود هر” ملت” داشتن “سرزمین” معین است، طبعاً آگاهی به تعلق ملی با آگاهی به تعلق سرزمینی در موازات هم قرار می گیرند. برای ملت نامیدن یک گروه انسانی به لحاظ حقوقی وجود دولت ملی و سرزمین مشخص ضروریست. اما علاوه بر این تاکنون اندیشمندان و صاحب نظران مولفه های گوناگون دیگری را هم برای پیدایش یک ملت مانند تاریخ و فرهنگ یکسان یا تبار و زبان مشترک را برشمرده اند که گفتار مفصل و مستقل دیگری را می خواهد. ولی آنچه در تمام تعاریف متفاوت و گاه متضاد ملت یکسان است لزوم پدیدار شدن “آگاهی ملی” در میان افراد “ملت” یعنی باور به پیوستگی به یک ملت واحد است.
ادامه مطلب




